زانكه آواز و رخش زنوار بود * ليك شهوت كامل و بيدار بود
چادر و سربند پوشيده ثياب * مرد شهوانى و در غرّه [ ىْ ] شباب
دختران خسروان را زين طريق * خوش همىماليد و مىشست آن عشيق
توبهها مىكرد و پا در مىكشيد * نفس كافر توبهاش را مىدريد
رفت پيش عارفى آن زشت كار * گفت : ما را در دعائى ياد دار
سرّ آن دانست آن آزاد مرد * ليك چون حلم خدا پيدا نكرد
بر لبش قفلست و در دل رازها * لب خموش و دل پُر از آوازها
عارفان كه جام حق نوشيدهاند * رازها دانسته و پوشيدهاند
هر كه را اسرار دل آموختند * مهر كردند و دهانش دوختند
سست خنديد و بگفت : اى عشوهده * زانكه مىدانى ، خدايت توبه ده !
آن دعا از هفت گردون در گذشت * كار آن مسكين به آخر خوب گشت
كان دعاى شيخ نى چون هر دعاست * فانى است و گفت او گفت خداست
چون خدا از خود سؤال [ و ] كد كند * پس دعاى خويش را چون رد كند ؟
يك سبب انگيخت صنع ذو الجلال * كه رهانيدش ز نفرين و و بال
اندر آن حمّام پر مىكرد طشت * گوهرى از دختر شه ياوه گشت
گوهرى از حلقههاى گوش او * ياوه گشت و هر زنى در جستجو
پس در حمّام را بستند سخت * تا بجويند اوّلش در زير رخت
رختها جستند و آن پيدا نشد * دزد گوهر نيز هم رسوا نشد
پس بجد جستن گرفتند از گزاف * در دهان و گوش و اندر هر شكاف
بانگ آمد كه همه عريان شويد * هر كه هستيد ار عجوز و گر نويد
يك به يك را حاجبه جستن گرفت * تا پديد آيد گهردانه [ ىْ ] شگفت
آن نصوح از ترس شد در خلوتى * روى زرد و لب كبود از وحشتى
پيش چشم خويش او مىديد مرگ * زفت مىلرزيد او مانند برگ
گفت : يا رب ! بارها برگشتهام * توبهها و عهدها بشكستهام