تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦
آمده اوّل به اقليم جماد * وز جمادى در نباتى اوفتاد
سالها اندر نباتى عمر كرد * وز جمادى ياد ناورد از نبرد
وز نباتى چون به حيوانى فتاد * نامدش حال نباتى هيچ ياد
جز همين ميلى كه دارد سوى آن * خاصه در وقت بهار و ضيمران
همچو ميل كودكان با مادران * سِرِّ ميل خود نداند در لبان
باز از حيوان سوى انسانىاش * مىكشد آن خالقى كه دانىاش
همچنين اقليم تا اقليم رفت * تا شد اكنون عاقل و دانا و زفت
عقلهاى اوّلينش ياد نيست * هم ازين عقلش تحوّل كرد نيست
تا رهد زين عقل پُرحرص و طلب * صد هزاران عقل بيند بوالعجب
گرچه خفته گشت و ناسى شد ز پيش * كى گذارندش دران نسيان خويش ؟
تا از آن خوابش به بيدارى كشند * كه كند بر حالت خود ريشخند
كه چه غم بود آنكه مىخوردم به خواب * چون فراموشم شد احوال صواب ؟
همچنان دنيا كه حكم نايمست * خفته پندارد كه اين خود دايمست
تا برآيد ناگهان صبح اجل * وارهد از ظلمت ظن و دغل
خنده‌اش گيرد از آن غمهاى خويش * چون ببيند مستقر و جاى خويش
هر چه تو در خواب بينى نيك و بد * روز محشر يك به يك پيدا شود
آنچه كردى اندرين خواب جهان * گرددت هنگام بيدارى عيان
تا نپندارى كه اين بد كردنيست * اندرين خواب و تو را تعبير نيست
بلكه اين خنده بود گريه [ و ] زفير * روز تعبير اى ستم‌گير اسير
گريه و درد و غم و زارىّ خود * شادمانى دان به بيدارىّ خود
اى دريده پوستين يوسفان ! * گرگ برخيزى از آن خواب گران
گشته گرگان يك به يك خوهاى تو * مىدرانند از غضب اعضاى تو
خون نخسبد بعد مرگت در قصاص * تو مگو كه ميرم و يابم خلاص
اين قصاص نقد حيلت‌سازى سازى است * پيش زخم آن قصاص اين بازى است