كار خود كن ، روزىِ حكمت بچر * تا شود فربه دل با كرّوفر
خوردن تن مانع اين خوردنست * جان چو بازرگان و تن چون رهزنست
شمع تاجر آنگهست افروخته * كه بود رهزن چو هيزم سوخته
كه تو آن هوشى و باقى هوش پوش * خويشتن را گم مكن ، ياوه مكوش
دان كه هر شهوت چو خمرست و چو بنگ * پرده [ ىِ ] هوشست و عاقل زوست دنگ
خمر تنها نيست سرمستىّ هوش * هر چه شهوانيست بندد چشم و گوش
آن بليس از خمر خوردن دور بود * مست بود او از تكبّر وز جحود
نفس فرعونست ، هان سيرش مكن * تا نيارد ياد از آن كفر كهن
بىتف آتش نگردد نفس خوب * تا نشد آهن چو اخگر ، هين مكوب
بىمجاعت نيست تن جنبشكنان * آهن سردست مىكوبى بدان
گر بگريد ور بنالد زارزار * او نخواهد شد مسلمان ، هوش دار
او چو فرعونست در قحط آنچنان * پيش موسى سر نهد لابهكنان
چونكه مستغنى شد او ، طاغى شود * خر چو بار انداخت ، اسكيزه زند
پس فراموشش شود ، چون رفت پيش * كار او ، زان آه و زاريهاى خويش
فى نسيان الرّوح موطنها الأصلىّ لأنّها فى هذه النّشأة كالنّائم
سالها مردى كه در شهرى بود * يك زمان كه چشم در خوابى رود
شهر ديگر بيند او پرنيك و بد * هيچ يادش در نيايد شهر خود
بل چنان داند كه خود پيوسته او * هم درين شهرش بدست ابداع و خو
چه عجب گر روح موطنهاى خويش * كه به دستش مسكن و ميلاد پيش
مىنيارد ياد كاين دنيا چو خواب * مىفروپوشد چو اختر را سحاب
خاصه چندين شهرها را كوفته * گردها از درك او ناروفته
اجتهاد گرم ناكرده كه تا * دل شود صاف و ببيند ماجرا
سر برون آرد دلش از بحر راز * اوّل و آخر ببيند چشم باز