تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
از كتاب و اوستاد و فكر و ذكر * از معانى وز علوم خوب بكر
عقل تو افزون شود بر ديگران * ليك تو باشى ز حفظ آن گران
لوح حافظ باشى اندر دور و گشت * لوح محفوظست كو زين در گذشت
عقل ديگر ، بخشش يزدان بود * چشمه [ ىِ ] آن در ميان جان بود
چون ز سينه آب دانش جوش كرد * نىشود گنده ، نه ديرينه ، نه زرد
ور ره نبعش بود بسته ، چه غم ؟ * كو همىجوشد ز خانه دم‌به‌دم
عقل تحصيلى مثال جويها * كان رود در خانه‌اى از كويها
راه آبش بسته شد ، شد بينوا * از درون خويشتن جو چشمه را

فى الفرق بين العقل و ما يشبهه و ليس به

طبع خواهد تا كشد از خصم كين * عقل بر نفسست بند آهنين
عقل ايمانى چو شحنهء عادلست * پاسبان و حاكم شهر دلست
همچو گربه باشد او بيدار هوش * دزد در سوراخ ماند همچو موش
گربه [ اى ] چه ، شير شيرافكن بود * عقل ايمانى كه اندر تن بود
غُرّهء او حاكم درّندگان * نعره [ ىِ ] او مانع چرّندگان
شهر پُردزدست و پُرجامه كنى * خواه شحنه باش گو و خواه نى
عقل ضدّ شهوتست اى پهلوان ! * آنكه شهوت مىتند ، عقلش مخوان
وهم خوانش آنكه شهوت را گداست * وهم قلبِ نقدِ زرِّ عقلهاست
بىمحك پيدا نگردد و هم و عقل * هر دو را سوى محك كن زود نقل
اين محك قرآن و حال انبيا * چون محك مر قلب را گويد بيا
تا ببينى خويش را ز آسيب من * كه نئى اهل فراز و شيب من

فى ذمّ كثرة الأكل

كار دوزخ مىكنى در خوردنى * بهر او خود را تو فربه مىكنى