تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
حامل عشقم ، تو معزولم مكن * جز به عشق خويش ، مشغولم مكن
حَبَّذا كاريز اصل چيزها * فارغت آرد ازين كاريزها
تو ز صد ينبوع شربت مىكشى * هر چه زان صد كم شود ، كاهد خوشى
چون بجوشد از درون چشمه [ ىْ ] سنى * ز استراق چشمه‌ها گردى غنى
قرّةالعينت چو ز آب و گل بود * راتبه [ ىْ ] اين قرّه درد دل بود
قلعه را چون آب آيد از برون * در زمان امن باشد بر فزون
چونكه دشمن گرد آن حلقه كند * تا كه اندر خونشان غرقه كند
آب بيرون را ببرّند آن سپاه * تا نباشد قلعه را زانها پناه
آن زمان يك چاه شورى از درون * به ز صد جيحون شيرين از برون
قاطع الأسباب لشكرهاى مرگ * همچو دى آيد به قطع شاخ و برگ
در جهان نبود مددشان از بهار * جز مگر در جان بهار روى يار
زان لقب شد خاك را دار الغرور * كه كَشَد پا را سپس يوم العُبور
پيش از آن بر راست ، بر چپ مىدويد * كه بچينم درد تو ، چيزى نچيد
او بگفتى مر تو را وقت غمان * دور از تو رنج و ده كُه در ميان
چون سپاه رنج آمد بست دم * خود نمىگويد تو را من ديده‌ام
حق پى شيطان بدين‌سان زد مثل * كه تو را در رزم آرد با حيل
كه تو را يارى دهم ، من با توام * در خطرها پيش تو من مىدوم
اسپرت باشم گَهِ تير خدنگ * مخلص تو باشم اندر وقت تنگ
جان فداى تو كنم در انتعاش * رستمى ، شيرى ، هلا مردانه باش
سوى كفرش آورد زين عشوه‌ها * آن جوال خدعه و مكر و دها
چون قدم بنهاد ، در خندق فتاد * او به قاهاقاه خنده لب گشاد
هى بيا من طمعها دارم ز تو * گويدش : رو رَو كه بيزارم ز تو
تو نترسيدى ز عدل كردگار * من همىترسم ، تو دست از من بدار
گفت حق : او خود جدا شد از بهى * تو بدين تزويرها هم كى رهى ؟
سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 332 | جويا جهانبخش / الفيض الكاشاني