تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
پيش ما فرج و گلو باشد خيال * لاجرم هر دم نمايد جان جمال
هر كه را فرج و گلو آيين و خوست * آن لَكُم دينكُم ولى دين ، بهر اوست
با چنان انكار ، كوته كن سخن * احمدا ! كم گوى با گبر كهن
هر كسى را جفت كرده عدل حق * فيل را با فيل و بق را جنس بق
كعبهء جبريلِ جانها سدره‌اى * قبله [ ىِ ] عبد البطون شد سفره [ اى ]
قبله [ ىِ ] عارف بود نور وصال * قبله [ ىِ ] عقل مفلسف شد خيال
قبله [ ىِ ] معنىوران صبر و درنگ * قبله [ ىِ ] صورت‌پرستان نقش و رنگ
قبله [ ىِ ] باطن‌پرستان ذو المنن * قبله [ ىِ ] ظاهرپرستان روى زن
رزق ما در كاس زرّين شد عُقار * وان سگان را آب تتماج و تغار
لايق آنكه به دو خو داده‌ايم * در خور آن ، رزق بفرستاده‌ايم
خوى آن را عاشق نان كرده‌ايم * خوى اين را مست جانان كرده‌ايم
چون به خوى خود خوشى و خرّمى * پس چه از درخوردِ خويت مىرمى ؟
مادگى خوش آمدت ، چادر بگير * رستمى خوش آمدت ، جوشن پذير
جوز پوسيده‌ست دنيا اى امين ! * امتحانش كم كن از دورش ببين
اهل دنيا جملگان زندانىاند * انتظار برگ دار فانىاند
جز مگر نادر يكى فردانيى * تن به زندان ، جان او كيوانيى
كار و بارِ انبيا و مرسلون * هست از افلاك و اخترها برون
تو برون رو هم ز افلاك و دوار * وانگهان نظّاره كن آن كار و بار
در ميان بيضه [ اى ] چون فرخها * نشنوى تسبيحِ مرغان هوا

فى مدح العشق و ما يتبعه من المعارف اللّدنّيّة و ذمّ الدّنيا و ما يتبعها

عشق ارزد صد چو خرقه [ ىْ ] كالبد * كه حياتى دارد و حسّ و خرد
خاصه خرقه [ ىْ ] ملك دنيا كابترست * پنج دانگ مستىاش دردسرست
ملك دنيا تن‌پرستان را حلال * ما غلام ملك عشق بىزوال