فكرتى كز شادىات مانع شود * آن به امر و حكمت صانع شود
تو مگو فرعيست ، او را اصل گير * تا بُوى پيوسته بر مقصود چير
ور تو آن را فرع گيرى و مضر * چشم تو در اصل باشد منتظر
زهر آمد انتظار اندر چشش * دايما در مرگ باشى زان روش
اصل دان اين را ، بگيرش در كنار * بازره دايم ز مرگ انتظار
فى الفرق بين العلوم السّمعيّة و العلوم الحقيقيّة
كرد مردى از سخندانى سؤال * حق و باطل چيست ؟ اى نيكومقال !
گوش را بگرفت و گفت : اين باطلست * چشم حقّست و يقينش حاصلست
آن به نسبت باطل آمد پيش اين * نسبتست اغلب سخنها اى امين !
جهد كن كز گوش در چشمت رود * آنچه او باطل بدست آن حق شود
زان سپس گوشت شود هم طبع چشم * گوهرى گردد دو گوش همچو يشم
بلكه جمله تن چو آيينه شود * جمله چشم و گوهر سينه شود
گوش انگيزد خيال و آن خيال * هست دلّال وصال آن جمال
جهد كن تا اين خيال افزون شود * تا دلاله رهبر مجنون شود
هم درين عالم بدان كه مأمنيست * از منافق كم شنو كو گفت : نيست
حجّتش اينست گويد هر دمى : * گر بدى چيزى دگر ، من ديدمى
گر نبيند كودكى احوال عقل * عاقلى هرگز كند از عقل نقل ؟
گر نبيند عاقلى احوال عشق * كم نگردد ماه نيكوفال عشق
حسن يوسف ديده [ ىِ ] اخوان نديد * از دل يعقوب كى شد ناپديد ؟
مر عصا را چشم موسى چوب ديد * چشم غيبى افعى و آشوب ديد
چشم سَر با چشم سِر در جنگ بود * غالب آمد چشم سِر ، حجّت نمود
اين سخن پايان ندارد در كمال * پيش هر محروم باشد اين خيال
چون حقيقت پيش او فرج و گلوست * كم بيان كن پيش او اسرار دوست