تمثيل
همچو مهمانخانه اين تن اى فلان ! * هر صباحى ضيف نو آيد دران
هين مگو كش ماند اندر گردنم * كه هم اكنون باز پرّد در عدم
هر چه آيد از جهان غيبوش * در دلت ضيفست ، او را دار خوش
هر دمى فكرى چو مهمان عزيز * آيد اندر سينهات ، هر روز نيز
فكر را اى جان ! به جاى شخص دان * زانكه شخص از فكر دارد قدر جان
فكر غم گر راه شادى مىزند * كارسازيهاى شادى مىكند
خانه مىروبد به تندى او ز غير * تا درآيد شادى نو ز اصل خير
مىفشاند برگ زرد از شاخ دل * تا برويد برگ سبز متّصل
مىكَنَد بيخ سرور كهنه را * تا خِرامد ذوق نو از ماورا
غم ز دل هر چه بريزد يا برد * در عوض حقّا كه بهتر آورد
خاصه آن را كه يقينش باشد اين * كه بود غم بنده [ ىِ ] اهل يقين
گر ترشروئى نيارد ابر و برق * رز بسوزد از تبسّمهاى شرق
هفت سال ايّوب در صبر و رضا * در بلا خوش بود با ضيف خدا
تا چو واگردد بلاى سخت رو * پيش حق گويد به صد گون شكر او
كز محبّت با من محبوبكش * رو نكرد ايّوب يك لحظه ترش
از وفا و خجلت علم خدا * بود چون شير و عسل او با بلا
فكر در سينه درآيد نو به نو * خند خندان پيش او تو باز رو
كه اعِذْنى خالِقى مِن شَرِّه * لا تُحَرِّمنى بك مِن بِرِّه
رَبِّ اوزِعْنى لِشُكر ما أرى * لا تُعَقّب حَسرَةً لى إنْ مَضى
آن ضمير روترش را پاس دار * و ان ترش را چون شكر شيرين شمار
بو كه آن گوهر به دست او بود * جهد كن تا از تو او راضى رود
ور نباشد گوهر و نبود غنى * عادت شيرين شدن افزون كنى
جاى ديگر سود دارد عادتت * ناگهان روزى برآيد حاجتت