تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
در جهان مرده‌شان آرام نيست * كاين علف جز لايق انعام نيست
هر كه را گلشن بود بزم و وطن * كى خورد او باده اندر گولخن ؟
جاىِ روح پاك علّيّين بود * كِرم باشد كش وطن سرگين بود
بهر مخمور خدا جام طهور * بهر اين مرغان كور اين آب شور
چون ندارند از فتوّت زور دست * كودكان را تيغ چوبين بهترست
كافران قانع به نقش انبيا * كه نگاريده‌ست اندر ديرها
زان مهان ما را چو روز روشنيست * هيچمان پرواى نقش سايه نيست

فى نعت النّبىّ عليه السّلام

آن يكى نقشش نشسته در جهان * وان دگر نقشش چو مه بر آسمان
اين دهانش نكته‌گويان با جليس * وان دگر با حق به گفتار و انيس
گوش ظاهر قيد اين اخبارْ كُن * گوش جانش جانب اسرار كُن
چشم ظاهر ضابِطِ حليه [ ىْ ] بشر * چشم سر حيران ما زاغَ البَصَر
پاى ظاهر در صف مسجد صواف * پاى معنى فوق گردون در طواف
جزو جزوش را تو بشمر همچنين * اين درون وقت و آن بيرون چنين
اين كه در وقتست ، باشد تا اجل * و ان دگر يار ابد قِرْن ازل
هست يك نامش ولىّ الدّولتين * هست يك نعتش امام القبلتين
خلوت و چلّه برو لازم نماند * هيچ غيمى مر ورا غايم نماند
قرص خورشيدست خلوت‌خانه‌اش * كى حجاب آرد شب بيگانه‌اش ؟
علّت و پرهيز شد ، بحران نماند * كفر او ايمان شد و كفران نماند
چون الف از استقامت شد به پيش * او ندارد هيچ از اوصاف خويش
گشت فرد از كسوت خوهاى خويش * شد برهنه جان به جان‌افزاى خويش
چون برهنه رفت پيش شاه فرد * شاهش از اوصاف قدسى جامه كرد
خلعتى پوشيد از اوصاف شاه * برپريد از چاه بر ايوان جاه