فى انّ المقصود الأصلى من العالم و الوحى إنّما هو الأولياء
گر نبودى گوشهاى غيبگير * وحى ناوردى ز گردون يك بشير
ور نبودى ديدههاى صنع بين * نى فلك گشتى ، نه خنديدى زمين
آن دم لولاك ، اين باشد كه كار * از براى چشم تيزست و نظار
عامه را از عشق همخوابه و طبق * كى بود پرواى عشق صنع حق ؟
فى نصيحة الدّنيا لأهلها
هان كه اين دنيا اگر چه خوش شكفت * بانگ هم زد ، بىوفائى خويش گفت
اندرين كَون و فساد اى اوستاد ! * آن دغل كَون و نصيحت آن فساد
كَون مىگويد : بيا من خوشپيَم * و ان فسادش گفته : رو من لا شيَم
اى ز خوبىّ بهاران لبگزان * بنگر آن سردى و زردىّ خزان
روز ديدى طلعت خورشيد خوب * مرگ او را ياد كن وقت غروب
بدر را ديدى برين خوش چارطاق * حسرتش را هم ببين اندر محاق
كودكى از حسن شد مولاى خلق * بعد فردا شد خرف رسواى خلق
گر تن سيمينتنان كردت شكار * بعد پيرى بين تنى چون پنبهزار
اى بديده لوتهاى چرب ، خيز * فضله [ ىِ ] آن را ببين در آب ريز
مر خبث را گو كه آن خوبيت كو ؟ * بر طبق آن ذوق و آن نغزى و بو ؟
گويد او : آن دانه بُد ، من دام آن * چون شدى تو صيد ، دانه شد نهان
بس انامل رشك استادان شده * در صناعت عاقبت لرزان شده
نرگس چشم خمار همچو جان * آخر اعمش بين و آب از وى چكان
همچنين هر جزو عالم مىشمر * اوّل و آخر در آرش در نظر
هر كه آخربينتر او مسعودتر * هر كه اوّلبينتر او مَعبودتر
فى تفسير قوله تعالى : « وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ »
آن جهان چون ذرّه ذرّه زندهاند * نكتهدانند و سخنگويندهاند