چون درختست آدمى و بيخ عهد * بيخ را تيمار مىبايد بجهد
ور ندارد برگ سبز و بيخ هست * عاقبت بيرون كند صد برگ دست
تو مشو غرّه به علمش عهد جو * علم چون قشرست و عهدش مغز او
وافيان را چون ببينى كرده سود * تو چو شيطانى شوى آنجا حسود
هر كه را باشد مزاج و طبع سُست * او نخواهد هيچكس را تندرست
گر نمىخواهى تو ديوى هين بيا * از در دعوى به درگاه خدا
چون وفايت نيست ، بارى دم مزن * كه سخن دعويست اغلب ما و من
اين سخن در سينه دخل مغزهاست * در خموشى مغز جان را صدنماست
فى المناجاة و ذمّ الحسد
اى دهنده [ ىْ ] قوت و تسكين و ثبات ! * خلق را زين بىثباتى ده نجات
اندر آن كارى كه ثابت بود نيست * قايمى ده نفس را كه منثنيست
صبرشان بخش و كفه [ ىْ ] ميزان گران * وارهانشان از فن صورتگران
وز حسودى بازشان خر اى كريم ! * تا نباشند از حسد ديو رجيم
در نعيم فانى و مال و جسد * چون همىسوزند عامه از حسد
عاشقان لعبتان پُرقذر * كرده قصد خون و جان يكدگر
پادشاهان بين كه لشكر مىكشند * از حسد خويشان خود را مىكشند
ويس و رامين ، خسرو و شيرين بخوان * كه چه كردند از حسد آن ابلهان
كه فنا شد عاشق و معشوق نيز * هم نه چيزند و هواشان هم نه چيز
پاك الهى كو عدم برهم زند * مر عدم را بر عدم عاشق كند
در دل ده دل حسدها سر كند * نيست را هست اينچنين مضطر كند
آن زنانى كز همه مشفقترند * از حسد دو ضرّه خود را مىخورند
تا كه مردانى كه خود سنگينْدلاند * از حسد تا در كدامين منزلاند ؟
گر نكردى شرع افسونى لطيف * بر دريدى هر يكى جسم حريف
شرع بهر دفع شر رائى زند * ديو را در شيشه [ ىِ ] حجّت كند