تا كه تيشه ناگهان بر كان نهى * از دكان و پارهدوزى وارهى
پارهدوزى چيست ؟ خورد آب و نان * مىزنى اين پاره بر دلق گران
هر زمان مىدرّد اين دلق تنت * پاره بر وى مىزنى از خوردنت
پارهاى بر كن ازين قعر دكان * تا برآرد سر به پيش تو دوكان
پيش ازين كاين مهلت خانه [ ىْ ] كرى * آخر آيد ، زو نخورده تو برى
پس تو را بيرون كند صاحب دكان * وين دكان را بركند از روى كان
تو ز حسرت گاه بر سر مىزنى * گاه ريش خام خود بر مىكنى
كاى دريغا ! آنِ من بود اين دو كان * كور بودم بر نخوردم زين مكان
اى دريغا ! بودِ ما را بُرد باد * تا ابد يا حسرتى شد للعباد !
فى غرور الإنسان بالذّكاء و تركه تعلّم علم الأنبياء
ديدم اندر خانه من نقش و نگار * بودم اندر عشق خانه بىقرار
بودم از گنج نهانى بىخبر * ورنه دستنبوى من بودى تبر
آه اگر داد تبر را دادمى * اين زمان غم را تبرّا دادمى
چشم را بر نقش مىانداختم * همچو طفلان عشقها مىباختم
بس نكو گفت آن حكيم كاميار * كه تو طفلى ، خانه پرنقشونگار
در الهىنامه بس اندرز كرد * كه برآر از دودمان خويش گرد
اى بسا كارا كه اوّل صعب گشت * بعد از آن بگْشاده شد سختى گذشت
بعد نوميدى بسى امّيدهاست * از پس ظلمت بسى خورشيدهاست
فى انّ الخيال سلطان هذا العالم
هر كسى شد بر خيالى ريش گاو * گشته بر سوداى گنجى كنجكاو
از خيالى گشته شخصى پرشكوه * روى آورده به معدنهاى كوه
وز خيالى آن دگر با جهد مُر * رو نهاده سوى دريا بهر دُر