تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
نور بىاين چشم مىبيند به خواب * چشم بىاين نور چبْود جز خراب ؟
بارنامه جان حيوانيست اين * پيشتر رو ، روح انسانى ببين
بگذر از انسان و هم از قال و قيل * تا لب درياىِ جانِ جبرئيل
بعد از آنت جان احمد لب گزد * جبرئيل از بيم تو واپس خزد
گويد : ار آيَم بقدرِ يك كمان * من به سوى تو ، بسوزم در زمان
خاك را و نطفه را و مضغه را * پيش چشم ما همىدارد خدا
كز كجا آوردمت اى بدنيَت ! * كه از آن آيد همى خفريقيت
تو بران عاشق بدى در دور آن * مُنكرِ اين فضل بودى آن زمان
اين كرم چون دفع آن انكار تست * كه ميان خاك مىكردى نخست
حجّت انكار شد انشار تو * از دوا بدتر شد اين بيمار تو
خاك را تصوير اين كار از كجا ؟ * نطفه را خصمى و انكار از كجا ؟
چون دران دم بيدل و بىسر بدى * فكرت و انكار را منكر بدى
از جمادى چونكه انكارت برُست * هم ازين انكار حشرت شد درست
پس مثال تو چو آن حلقه زنيست * كز درونش خواجه گويد : خواجه نيست !
حلقه زن زين نيست ، دريابد كه هست * پس ز حلقه بر ندارد هيچ دست
پس هم انكارت مبيَّن مىكند * كز جماد او حشر صد فن مىكند
چند صنعت رفت از انكار تا * آب و گل انكار زاد از هل اتى
آب و گل مىگفت خود انكار نيست * بانگ مىزد بىخبر كاخبار نيست
من بگويم شرح اين از صد طريق * ليك خاطر لغزد از گفت دقيق

فى إخراج الأنوار من الطّين

زرّ كان بود آب و گل ، ما زرگريم * كه گهش خلخال و گه خاتم بريم
گه حمايلهاى شمشيرش كنيم * گاه بند گردن شيرش كنيم
گه ترنج تخت بر سازيم ازو * گاه تاج فرقهاى ملك‌جو