تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
چون درين امّت نبد مسخ بدن * ليك مسخ دل بود ، اى بو الفطن !
چون دل بوزينه گردد آن دلش * از دل بوزينه شد خار آن گُلش
مسخ ظاهر بود اهل سبت را * تا ببيند خلق ظاهر كبت را
از ره سِر صدهزاران دگر * گشته از توبه شكستن خوك و خر

فى ذمّ الحرص

حرص كور و احمق و نادان كند * مرگ را بر احمقان آسان كند
نيست آسان مرگ بر جان خران * كه ندارند آب جان جاودان
چون ندارد جان جاويد او شقيست * جرأت او بر اجل از احمقيست
جهد كن تا جان مخلّد گرددت * تا به روز مرگ برگى باشدت

فى ازدياده فى المشيب

حرص در پيرى جهودان را مباد ! * آن شقيى كه خداش آن حرص داد
ريخت دندانهاى سگ چون پير شد * ترك مردم كرد و سرگين‌گير شد
اين سگان شصت‌ساله را نگر * هر دمى دندان سگشان تيزتر
پير سگ را ريخت پشم از پوستين * اين سگانِ پيرِ اطلس‌پوش بين
عشقشان و حرصشان در فرج و زر * دم‌به‌دم چون نسل سگ بين بيشتر
اين‌چنين عمرى كه مايه [ ىْ ] دوزخ ست * مر قصابان غضب را مسلخ ست
چون بگويندش كه عمر تو دراز ! * مىشود دلخوش ، دهانْش از خنده باز
اين‌چنين نفرين دعا پندارد او * چشم نگشايد ، سرى برنارد او
گر بديدى يك سرِ مو از معاد * اوش گفتى : اين‌چنين عمر تو باد !
چون مُسِن گشت و درين ره نيست مرد * تو بنه‌نامش عجوزه [ ىْ ] سال‌خورد
نى مر او را راس و مال و پايه [ اى ] * نى پذيراى قبول مايه‌اى
نى دهنده ، نى پذيرنده [ ىْ ] خوشى * نى درو معنى و نه معنى كشى