تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
دايما خاقان ما كرده‌ست طو * گوش ما را مىكشد لا تقنطُوا
گرچه ما زين نااميدى در گويم * چون صلا زد دست‌اندازان رويم
دست اندازيم چون اسبان سيس * در دويدن سوى مرعاى انيس
گام اندازيم ، آنجا گام نى * جام پردازيم ، آنجا جام نى
زانكه آنجا جمله اشيا جانى است * معنى اندر معنى اندر معنى است
هست صورت سايه ، معنى آفتاب * نور بىسايه بود اندر خراب
چونكه آنجا خشت بر خشتى نماند * نور مه را سايه [ ىِ ] زشتى نماند
كوه بهر دفع سايه مندكست * پاره گشتن بهر اين نور اندكست
بر برونِ كُه خورد نور صمد * پاره شد تا در درونش هم زند
گرسنه چون بر كفش زد قرص نان * واشكافد از هوس چشم و دهان
صد هزاران پاره گشتن ارزد اين * از ميان چرخ برخيز اى زمين !
اين زمين چون گاهواره [ ىْ ] طفلكان * بالغان را تنگ مىدارد مكان
بهر طفلان حق زمين را مهد خواند * در گواره شير بر طفلان فشاند
خانه تنگ آمد ازين گهواره‌ها * طفلكان را زود بالغ كن شها !
مر بشر را خود مبا جامه [ ىْ ] درست ! * چون رهيد از صبر ، در حين صدر جست
مر بشر را پنجه و ناخن مباد ! * كه نه دين انديشد آنگه ، نى سداد
آدمى اندر بلا كشته بهست * نفس كافر نعمتست و گمرهست

حكاية فيها تفسير لقوله تعالى : « إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ »

حق به عزرائيل گفتا : اى رقيب ! * بر كه رحم آمد تو را از هر كئيب ؟
گفت : بر جمله دلم سوزد به درد * ليك ترسم امر را اهمال كرد
تا بگويم كاشكى يزدان مرا * در عوض قربان كند بهر فنا
گفت : بر كه بيشتر رحم آمدت * از كه دل پُرسوز و بريان‌تر شدت ؟
گفت : روزى كشتى [ اى ] بر موج تيز * من شكستم ز امر تا شد ريزريز