تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
پس بگفتى : قبض كن جان همه * جز زنى و طفلكى اندر رمه
هر دو بر يك تخته‌اى درماندند * تخته را آن موجها مىراندند
باز گفتى : جان مادر قبض كن * طفل را بگذار تنها ز امر كُن
چون ز مادر بگسليدم طفل را * خود تو مىدانى چه تلخ آمد مرا
بس بديدم دود ماتمهاى زفت * تلخى آن طفل از فكرم نرفت
گفت حق : آن طفل را از فضل خويش * موج را گفتم فكن در بيشه‌ايش
بيشه [ اى ] پرسوسن و ريحان و گل * پردرخت ميوه‌دار پراكل
چشمه‌هاى آب شيرين زلال * پروريدم طفل را با صد دلال
صد هزاران مرغ مطرب خوش‌صدا * اندر آن روضه فكنده بُد نوا
بسترش كردم ز برگ نسترن * كردم او را ايمن از صَدمَهء فِتَن
گفته من خورشيد را كو را مگز * باد را گفته بر او آهسته وز
ابر را گفته برو باران مريز * برق را گفته برو مگر اى تيز
زين چمن اى دَى ! مَبَر آن اعتدال * پنجه‌اى بهمن ! برين روضه ممال
حاصل آن روضه چو باغ عارفان * از سموم و صرصر آمد در امان
يك پلنگى طفلكان نو زاده بود * گفتم : او را شير ده ، طاعت نمود
پس بدادش شير و خدمتهاش كرد * تا كه بالغ گشت و زفت و شير مرد
چون فطامش شد ، بگفتم با پرى * تا درآموزيد نطق و داورى
پرورش دادم مر او را زان چمن * كه بگفت اندر نگنجد فنّ من
داده من ايوب را مِهر پدر * بهر مهمانى كرمان بىضرر
داده كرمان را برو مهر ولد * بر پدر من ، اينت قُدرت ، اينت يد
مادران را داب من آموختم * چون بود لطفى كه من افروختم ؟
صد عنايت كردم و صد رابطه * تا ببيند لطف من بىواسطه
تا نباشد از سبب در كشمكش * تا بود هر استعانت از منش
ورنه تا خود هيچ عذرى نبودش * شكوتى نبود ز هر يار بدش