رقص و جولان بر سر ميدان كنند * رقص اندر خون خود مردان كنند
چون رهند از دست خود دستى زنند * چون جهند از نقص خود رقصى كنند
مطربانشان از درون دف مىزنند * بحرها در شورشان كف مىزنند
تو نبينى برگها را كف زدن * گوش دل يابد ، نه اين گوش بدن
گوش سر بربند از هزل و دروغ * تا ببينى شهر جان را با فروغ
فى تفسير « يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ »
روى داود از فَرَش تابان شده * كوهها اندر پيَش نالان شده
گفت : داود ! تو هجرت ديدهاى * بهر من از همدمان ببريدهاى
مطربان خواهى و قوّال و نديم * كوهها را پيشت آرد آن قديم
اى غريب فرد بىمونس شده * آتش شوق از دلت شعله زده
كُه به پيشت بادپيمايى كند * مطرب و قوّال و سُرنايى كند
تا بدانى ناله چون كُه را رواست * بىلب و دندان ولى را نالههاست
نغمه [ ىِ ] اجزاى آن صافى جسد * هر دمى در گوش حسّش مىرسد
همنشينان نشنوند او بشنود * اى خنك جان كو به غيبش بگرود
بنگرد در نفس خود صد گفتگو * همنشين او نبرده هيچ بو
صد سؤال و صد جواب اندر دلت * مىرسد از لامكان تا منزلت
بشنوى تو ، نشنود زان گوشها * گر به نزديك تو آرد گوش را
گيرم اى كَرْ ! خود تو آن را نشنوى * چون مثالش ديده [ اى ] ، چون نگروى ؟
فى انّ لكلّ موجود غذاء يناسبه و هو يشتهيه
قوّتِ جبريل از مطبخ نبود * بود از ديدار خلّاق وجود
همچنان اين قوّت ابدال حق * هم ز حق دان ، نزْ طعام و از طبق
جسمشان را هم ز نور اسرشتهاند * تا ز روح و از مَلَك بگذشتهاند