تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤
هر ولى را نوحِ كشتىبان شناس * صحبت اين خلق را طوفان شناس
كم گريز از شير و اژدرهاى نر * ز آشنايان و ز خويشان كن حذر
در تلاقى روزگارت مىبرند * يادهاشان غايبىات مىچرند
چون خر تشنه خيال هر يكى * از قف تن فكر را شربت مكى
شبنمى كه دارى از بحر الحيات * نشف كرده‌ستت خيال آن وشات
پس نشان نشف آب اندر غصون * آن بود كاو مىنجنبد در ركون
عضو حُر ، شاخ تر و تازه بود * مىكشى هر سو كشيده مىشود
گر سبد خواهى ، توانى كردنش * هم توانى كرد چنبر گردنش
چون شد آن ناشف ز نشف بيخ خود * نايد آن سوئى كه امرش مىكشد

فى اختيار القرين و الصّاحب

اى فغان از يار ناجنس اى فغان ! * همنشين نيك جوئيد اى مهان !
عقل را افغان ز نفس پُرعيوب * همچو بينى بدى بر روى خوب
اى خنك چشمى كه عقلستش امير * عاقبت بين باشد و حبر و قرير
فرق نغز و زشت از عقل آوريد * نى ز چشمى كز سيه گفت و سفيد
هر كه خواهد همنشينى با خدا * گو نشين اندر حضور اوليا
از حضور اوليا گر بگسلى * تو هلاكى ، ز آنكه جزوى ، نه كلى
هر كه را ديو از كريمان وابُرد * بىكسش يابد ، سرش را واخورد
خاك از همسايگىّ جان پاك * چون مشرّف آمد و اقبال ناك
پس تو هم الجار ثمّ الدّار گو * گر دلى دارى ، برو دلدار جو
خاك او هم سيرت جان مىشود * سرمه [ ىِ ] چشم عزيزان مىشود
اى بسا در گور خفته خاك‌وار * به ز صد احيا به نفع و انتشار

فى ذمّ التّقليد و متابعة الهوى

ديد خود مگذار از ديد خسان * كه به مردارت كشند اين كركسان