اين سقام عشق جان صحّت است * رنجهااش حسرت هر راحت است
خوشتر از اين هم نديدم شربتى * زين مرض بهتر نباشد صحّتى
زين گنه بهتر نباشد طاعتى * سالها نسبت بدين دم ساعتى
اى تن اكنون دست خود از جان بشو * ور نمىشوئى جز اين جانى بجو
با دو پا در عشق نتوان تاختن * با يكى سَرْ عشق نتوان باختن
زين سبب هنگامهها شد كل به در * هست اين هنگامه هر دم گرمتر
معدن گرميست اندر لا مكان * هفت دوزخ از شرارش يك دخان
ز آتش عاشق ازينرو اى صفى ! * مىشود دوزخ ضعيف و منحنى
گويدش : بگذر تو زود اى محتشم ! * ورنه ز آتشهاى تو مرد آتشم
كفر كه كبريت دوزخ اوست بس * بين كه مىپَخْساند او را اين نفس
زود كبريتت بدين سودا سپار * تا نه دوزخ بر تو تازد نى شرار
گويدش جنّت : گذر كن همچو باد * ورنه گردد هرچه من دارم كساد
كه تو صاحب خرمنى ، من خوشهچين * من بتىام ، تو ولايتهاى چين
هست لرزان زو جحيم و هم جنان * نى بود اين را ، نه آن را ، زو امان
فى انّ العلوم الرّسميّة و الشّهوات الدّنيويّة تحجبان عن الواردات الغيبيّة و العلوم اللّدنّيّة
گلشنى كز نَقل رويد ، يك دم است * گلشنى كز عقل رويد ، خرّم است
گلشنى كز گِلْ دمد ، گردد تباه * گلشنى كز دل دمد ، وا فرحتاه !
علمهاى با مزه [ ىْ ] دانستهمان * زان گلستان يك دو سه گلدسته دان
زان زبون اين دو سه گلدستهايم * كه دَرِ گُلزار بر خود بستهايم
آنچنان مفتاحها هر دم بِنان * مىفتد اى جان ! دريغا ! از بَنان