خوبرويان آينه [ ىْ ] خوبى او * عشق ايشان عكس مطلوبى او
هم به اصل خود رود اين خدّ و خال * دايما بر آب كى ماند خيال ؟
جمله تصويرات عكس آب جوست * چون بمالى چشم خود ، اين جمله اوست
باز عقلش گفت : بگذار اين حول * خل دوشابست و دوشابست خل
خواجه را چون غير گفتى از قصور * شرم دار اى احول ! از شاه غيور
خواجه را كو در گذشتهست از اثير * جنس اين موشان تاريكى مگير
چون مبدّل گشتهاند ابدال حق * نيستند از خلق ، برگردان ورق
قبلهء وحدانيت دو چون بود ؟ * خاك مسجود ملايك چون شود ؟
طالبست و غالبست آن كردگار * تا ز هستيها برآرد او دمار
دو مگو و دو مخوان و دو مدان * بنده را در خواجهء خود محو دان
فى بيان قوله - عليه السّلام - : الكذب ريبة و الصّدق طمأنينة »
دل بيارامد به گفتار صواب * آنچنانكه تشنه آرامد به آب
جز دل محجوب كو را علّتيست * از لبيبش تا غبى تمييز نيست
ورنه آن پيغام كز موضع بود * برزند بر مه شكافيده شود
مه شكافد وان دل محجوب نى * زانك مردودست او ، محبوب نى
هر يكى ز اجزاى عالم يك به يك * بر غبى بندست و بر استاد فك
بر يكى قندست و بر ديگر چو زهر * بر يكى لطفست و بر ديگر چو قهر
بارها گفتيم اين را اى حسن ! * مىنگردم از بيانش سير من
بارها خوردى تو نان بهر ذبول * اين همان نانست ، چون نبوى ملول ؟
در تو جوعى مىرسد نو ز اعتلال * كه همىسوزد ازو تخمه و ملال
لذّت از جوعست ، نه از نُقل نَو * با مجاعت از شكر بِه نان جَو
پس ز بىجوعيست و ز تخمه [ ىْ ] تمام * آن ملالت ، نى ز تكرار كلام
چون ز دكان و مكيس و قيل و قال * در فريب مردمت نايد ملال ؟