تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
چون ز غيبت و اكل لحم مردمان * شصت سالت سيرئى نامد از آن ؟
عشوه‌ها در صيد شلّه [ ىْ ] كفته تو * بىملولى بارها خوش گفته تو
درد داروى كهن را نو كند * درد هر شاخ ملولى خَو كند
كيمياى نو كَنَندهء دردهاست * كو ملولى آن طرف كه درد خاست ؟
هين مزن تو از ملولى آه سرد * درد جو و درد جو و دردِ درد
خادع دردند درمانهاى ژاژ * رهزنند و زرستانان ، رسم‌باژ
تن چو شُد بيمار ، دارو جوت كرد * ور قوى شد ، مر تو را طاغوت كرد
چون زره دان اين تن پُرْ حيف را * نى شتا را شايد و نى صيف را
يار بد نيكوست بهر صبر را * كه گشايد صبر كردن صدر را
هر كه را بينى يكى جامه [ ىْ ] درست * دان كه او آن را به صبر و كسب جست
هر كه را بينى برهنه بينوا * هست بر بىصبرى او آن گوا
هر كه مستوحش بود پرغصّه جان * كرده باشد با دغائى اقتران
صبر اگر كردى و الف باوفا * از فراق او نخوردى آن قفا
خوى با حق ساختى چون انگبين * با لبن كه لا احبُّ الآفِلين
لاجرم تنها نماندى همچنان * كآتشى ماند به راه از كاروان
چون ز بىصبرى قرين غير شد * در فراقش پرغم و بىخير شد
صحبتت چون هست زرِّ ده دهى * پيش خاين چون امانت مىدهى ؟
خوى با او كن كه خو را آفريد * خويهاى انبيا را پروريد
خوى با او كن كامانتهاى او * ايمن آيد از افول و از عتو
برّه‌اى بدهى ، رَمَه بازت دهد * پرورنده [ ىْ ] هر صفت ، خود رب بود
برّه پيش گرگ امانت مىدهى * گرگ و يوسف را مفرما همرهى
گرگ اگر با تو نمايد روبهى * هين مكن باور كه نايد زو بهى
جاهل ار با تو نمايد همدلى * عاقبت زخمت زند از جاهلى
دوستىّ جاهل شيرين سخن * كم شنو كان هست چو سمّ كهن