تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
ور دمى هم فارغ آرندتْ زِ نان * گِرْدِ چادر گردى و عشق زَنان
باز استسقات چون شد موج زن * ملك و شهرى بايدت پرنان و زن
مار بودى ، اژدها گشتى مگر * يك سرت بود ، اين زمانى هفت سر
اژدهاى هفت سر دوزخ بود * حرص تو دانه و دوزخ فخ بود
دام را بِدْران ، بسوزان دانه را * باز كن درهاى نَو اين خانه را
چون تو عاشق نيستى اى نر گدا * همچو كوه بىخبر دارى صدا
كوه را گفتار كى باشد ز خود ؟ * عكس غيرست آن صدا اى معتمد !
گفت تو زان‌سان كه عكس ديگريست * جمله احوالت به غير عكس نيست
خشم و ذوقت هر دو عكس ديگران * شادى قوّاده و خشم عوان
آن عوان را آن ضعيف آخر چه كرد * كه دهد او را به كينه زجر و درد ؟
تا به كى عكس خيال لامعه ؟ * جهد كن تا گردى صاحب واقعه
تا كه گفتارت ز حال تو بود * سير تو با پرّوبال تو بود
صيد گيرد تير هم با پرّ غير * لاجرم بىبهره است از لحم طير
باز صيد آرد به خود از كوهسار * لاجرم شاهش خوراند كبك و سار
منطقى كز وحى نبود ، از هواست * همچو خاكى در هوا و در هباست
گر نمايد خواجه را اين دم غلط * ز اوّل وَ النّجم برخوان چند خط
تا كه لا ينطق محمّد از هوا * انّه الّا بوحىٍ احتوى
احمدا ! چون نيستت از وحى پاس * جسميان را ده تحرّى و قياس
كز ضرورت هست مردارى حلال * كه تحرّى نيست در كعبه [ ىْ ] وصال
بىتحرّى و اجتهادات هدى * هر كه بدعت پيشه گيرد از هوا
همچو عادش بربَرَد باد و كُشد * نى سليمانست تا تختش كشد
عاديان را باد ز استكبار بود * يار خود پنداشتند ، اغيار بود
چون بگردانيد ناگه پوستين * خردشان بشكست آن بِئسَ القَرين
باد را بشكن كه بس فتنه‌ست باد * پيش از آن كت بشكند او همچو عاد
سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 307 | جويا جهانبخش / الفيض الكاشاني