تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
ليك از ايمان و صدق بايزيد * چند حسرت در دل و جانم رسيد !
داد جمله داد ايمان بايزيد * آفرينها بر چنين شير فريد !
قطره [ اى ] ز ايمانش در بحر ار رود * بحر اندر قطره‌اش غرقه شود
همچو آتش ذرّه [ اى ] در بيشه‌ها * اندر آن ذرّه شود بيشه فنا
اين به حيله آب و روغن كرد نيست * اين مثلها كفو ذرّه [ ىْ ] نور نيست
ذرّه چبْود ؟ جزو چيزى منجسم * ذرّه نبود شارق لا ينقسم
گفتن ذرّه مرادى دان خفى * محرم دريا نيى اين دم كفى
آفتاب نيّر ايمان شيخ * گر نمايد رخ ز شرق جان شيخ
جمله پستى گنج گردد تا ثرى * جمله بالا خلد گردد اخضرى
او يكى جان دارد از نور منير * او يكى تن دارد از خاك حقير
اى عجب ! اينست او يا آن ؟ بگو * كه بماندم اندرين مشكل ، عمو !
گر وى اينست اى برادر ! چيست آن ؟ * پُرشده از نور او هفت آسمان
ور وى آنست اين بدن اى دوست ! چيست ؟ * اى عجب ! زين دو كدامينست و كيست ؟
با يزيد ار اين بود ، آن روح چيست ؟ * ور وى آن روح است ، اين تصوير كيست ؟
حَيرت اندر حيرتست اى يار من ! * اين نه كار تست ، نى هم كار من
هر دو او باشد و ليكن ريع ذرع * دانه باشد اصل وانگه ترّه فرع
حكمت اين اضداد را با هم چو بست * اى قصاب ! اين گردران با گردنست
روح بىقالب نداند كار كرد * قالب بىجان ، فسرده بود و سرد
قالب پيدا و آن جان نهان * راست شد زين هر دو اسباب جهان
حكمتى كه بود حق را ز ازدواج * گشت حاصل از نياز و از لجاج
باشد آنگه ازدواجات دگر * لا سَمِع اذنٌ و لا عَينٌ بَصَر
گر شنيدى اذن ، كى ماندى اذن ؟ * يا كجا كردى دگر ضبط سخن ؟
گر بديدى برف و يخ خورشيد را * از يخى برداشتى امّيد را