صبح كاذب آيد و نفريبدش * صبح كاذب عالم نيك و بدش
اهل دنيا عقل ناقص داشتند * تا كه صبح صادقش پنداشتند
صبح كاذب كاروانها را زدهست * كه به بوىِ روز بيرون آمدهست
صبح كاذب خلق را رهبر مباد * كو دهد بس كاروانها را به باد
گفت : من دانم عطاى تست اين * ورنه من آن چارقم و ان پوستين
بهر اين پيغمبر اين را شرح ساخت * هر كه خود بشناخت ، يزدان را شناخت
چارقت نطفهست ، خونت پوستين * باقى اى خواجه ! عطاى اوست اين
بهر آن دادست تا جوئى دگر * تو مگو كه نيستش جز اين قدر
اى اياز ! از تو غلامى نور يافت * نورت از پستى سوى گردون شتافت
حسرت آزادگان شد بندگى * بندگى را چون تو دادى زندگى
مؤمن آن باشد كه اندر جزر و مد * كافر از ايمان او حسرت خورد
حكاية
بود گبرى در زمان بايزيد * گفت او را يك مسلمان سعيد
كه چه باشد گر تو اسلام آورى * تا بيابى صد نجات و سرورى ؟
گفت : اين ايمان اگر هست اى مريد ! * آنكه دارد شيخ عالم بايزيد
من ندارم طاقت آن ، تاب آن * كان فزون آمد ز كوششهاى جان
گرچه در ايمان و دين ناموقنم * ليك در ايمان او بس مؤمنم
دارم ايمان كان ز جمله برترست * بس لطيف و با فروغ و بافرست
مؤمن ايمان اويم در نهان * گرچه مهرم هست محكم بر دهان
باز ايمان خود گر ايمان شماست * نى بدان ميلستم و نى مشتهاست
آنكه صد ميلش سوى ايمان بود * چون شما را ديد زان فاتر شود
زانكه نامى بيند و معنيش نى * چون بيابان را مفازه گفتنى
عشق او ز آورد ايمان بفسرد * چون به ايمان شما او بنگرد