آن هزاران حجّت و گفتار بد * بر دهانش گشته چون مسمار بد
پس روان گردد به زندان سعير * كه نباشد خار را ز آتش گزير
چون موكّل آن ملايك پيش و پس * بوده پنهان ، گشته پيدا چون عسس
مىبرندش مىبسوزندش به پيش * كه برو اى سگ ! به كهدانهاى خويش
مىكشد پا بر سر هر راه او * تا بود كه بر جهد زان چاه او
منتظر مىايستد ، تن مىزند * در اميدى روى واپس مىكند
اشك مىبارد چو باران خزان * خشك اميدى چه دارد او جز آن ؟
هر زمانى روى واپس مىكند * رو به درگاه مقدّس مىكند
پس ز حق امر آيد از اقليم نور * كه بگوييدش كه اى بطّال عور !
انتظار چيستى ؟ اى كان شر ! * رو چه واپس مىكنى ؟ اى خيرهسر !
نامهات آنست كت آمد به دست * اى خدا آزار و اى شيطانپرست !
بيهده چه مول مولى مىزنى ؟ * در چنين چَهْ كو اميد روشنى ؟
نى تو را از روى ظاهر طاعتى * نى تو را در سِرّ و باطن نيّتى
نى تو را در شب مناجات و قيام * نى تو را در روز پرهيز و صيام
نى تو را حفظ زبان ز آزار كس * نى نظر كردن به عبرت پيش و پس
پيش چبْود ؟ ياد مرگ و نزع خويش * پس چه باشد ؟ مردن ياران ز پيش
نى تو را بر ظلم توبه ، نى خروش * اى دغا گندمنماى جوفروش !
چون جزا سايهست ، اى قدّ تو خم * سايهء تو كج فتد در پيش هم
زين قبيل آيد خطابات درشت * كه شود كُه را از آن هم كوژ پشت
بنده گويد : آنچه فرمودى بيان * صد چنانم ، صد چنانم ، صد چنان
خود تو پوشيدى بترها را به حلم * ورنه مىدانى فضيحتها به علم
ليك بيرون از جهاد و فعل خويش * از وراى خير و شر و كفر و كيش
وز نياز عاجزانه [ ىْ ] خويشتن * وز خيال و وهم من يا صد چو من
بودم امّيدى به محض لطف تو * از براى راست باشى اى عفو !