گر رياضت داده باشد خوى خويش * وقت بيدارى همان آيد به پيش
ور بُد او دى خام و زشت و در ضلال * چون عزانامه سيه يابد شمال
ور بُد او دى پاك و با تقوى و دين * چون شود بيدار يابد در يمين
هست ما را خواب و بيدارى ما * بر نشان مرگ و محشر دو گوا
حشر اصغر حشر اكبر را نمود * مرگ اصغر مرگ اكبر را زدود
ليك اين نامَه خيالست و نهان * وان شود بر حشر اكبر بس عيان
اين خيال اينجا نهان ، پيدا اثر * زين خيال آنجا بروياند صور
هر خيالى كو كند در دل وطن * روز محشر صورتى خواهد شدن
مخلصم زين هر دو محشر قصّهايست * مؤمنان را در بيانش حصّهايست
چون برآيد آفتاب رستخيز * برجهند از خاك زشت و خوب نيز
سوى ديوان قضا پويان شوند * نقد نيك و بد به كوره مىروند
نقد نيكو شادمان و ناز ناز * نقد قلب اندر زحير و در گداز
لحظه لحظه امتحانها مىرسد * سرّ دلها مىنمايد در جسد
چون ز قنديل آب و روغن گشته فاش * يا چو خاكى كه برويد سرّهاش
از پياز و زعفران و كوكنار * سِرِّ دَىْ پيدا كند دستِ بهار
آن يكى سرسبز نَحنُ المُتَّقون * وان دگر همچون بنفشه سرنگون
چشمها بيرون جهيده از خطر * گشته ده چشمه ز بيم مستقر
باز مانده ديدهها در انتظار * تا كه نايد نامه از سوى يسار
نامهاى آيد به دست بندهاى * سر سيه وز جرم و فسق آكندهاى
اندرو يك خير و يك توفيق نى * جز كه آزار دل صدّيق نى
پر ز سر تا پاى زشتى و گناه * تسخر و خنبك زدن بر اهل راه
آن دغلكارى و دزديهاى او * و ان چو فرعونان انا و اناى او
چون بخواند نامهء خود آن ثقيل * داند او كه سوى زندان شد رحيل
پس روان گردد چو دزدان سوى دار * جرم پيدا ، بسته راه اعتذار