مرگآشامان ز عشقت زندهاند * دل زِ جان و آب جان بركندهاند
آب عشق تو چو ما را دست داد * آب حيوان شد به پيش ما كساد
ز آب حيوان هست هر جان را نوى * ليك آبِ آبِ حيوانان توئى
هر دمى مرگى و حشرى دادىام * تا بديدم دستبُردِ آن كَرَم
همچو خفتن گشت اين مردن مرا * ز اعتماد بعث كردن ، اى خدا !
عقل لرزان از اجل و ان عشق شوخ * سنگ كى ترسد ز باران چون كلوخ ؟
عفو كن ، اى عفو در صندوق تو * سابق لطفى ، همه مسبوق تو
من كه باشم كه بوم من با منت * اى گرفته جمله منها دامنت ؟
من كى آرم رحم خلم اندود را ؟ * ره نمايم علم حلم اندود را ؟
من چگونه پيشت اعلامت كنم ؟ * يا كه وا يادت دهم شرط كرم ؟
آنچه معلوم تو نبود ، چيست آن ؟ * وانچه يادت نيست كو اندر جهان ؟
اى تو پاك از جهل و علمت پاك از آن * كه فراموشى كند بر وى نهان
هيچكس را تو كسى انگاشتى * همچو خورشيدش به نور افراشتى
چون كسم كردى ، اگر لابه كنم * مستمع شو لابهام را از كرم
زانكه از نفسم چو بيرون بردهاى * آن شفاعت هم تو خود را كرده [ اى ]
فى بيان حديث روى عن النّبىّ - صلى اللّه عليه و آله و سلّم - من أخبار يوم القيامة
در حديث آمد كه روز رستخيز * امر آيد هر يكى تن را كه خيز
نفخ صور امرست از يزدان پاك * كه برآريد اى زراير سر ز خاك
بازآيد جان هر يك در بدن * همچو وقت صبح هوش آيد به تن
جان تَنِ خود را شناسد وقت روز * در خراب خود درآيد چون كنوز
آنچنانكه جان بپرّد سوى طين * نامه پرّد تا يسار و تا يمين
در كفش بنهند نامه [ ىْ ] بُخل وجود * فسق و تقوى آنچه دى خو كرده بود