هر گرسنه عاقبت قوتى نيافت * آفتاب دولتى بر وى بتافت
ضيف با همّت چو ز آشى كم خورد * صاحب خوان آش ديگر آورد
جز كه صاحبخوان درويش لئيم * ظن بد كم بر به رزّاقِ كريم
سر برآور همچو كوهى اى سند ! * تا نخستين نور خور بر تو زند
كان سر كوه بلند مستقر * هست خورشيد سَحَر را منتظر
حكاية
آن يكى مىگفت : خوش بودى جهان * گر نبودى پاى مرگ اندر ميان
آن يكى گفت : ار نبودى مرگ هيچ * كَهْ نيرزيدى جهانِ پيچ پيچ
خرمنى بودى به دشت افراشته * مهمل و ناكوفته بگذاشته
مرگ را تو زندگى پنداشتى * تخم را در شوره خاكى كاشتى
عقل كاذب نيست جز معكوس بين * زندگى را مرگ بيند آن غبين
اى خدا ! بنماى تو هر چيز را * آنچنانكه هست در خدعهسرا
فى فضل النّشأة الأخرى على النّشأة الأولى
هيچ مرده نيست پرحسرت ز مرگ * حسرتش آنست كش كم بود برگ
ورنه از چاهى به صحرا اوفتاد * در ميان دولت و عيش و گشاد
زين مقام ماتم و ننگين مناخ * نقل افتادش به صحراى فراخ
مقعد صدقى ، نه ايوانى دروغ * بادهء خاصى ، نه مستيى ز دوغ
مقعد صدقش جليس حق شده * رسته زين آب و گل آتشكده
ور نكردى زندگانىّ منير * يك دو دَم ماندهست ، مردانه بمير
بانگ مىآيد تعالوا از كرم * بعد از آن رجعت نماند آن حرص و غم
بس غريبيها كشيديد از جهان * قدر من دانسته باشيد اى مهان !
زير سايهء اين درختم مست ناز * هين بيندازيد پاها را دراز