همچنين ز آغاز قرآن تا تمام * رفض اسبابست و علّت ، و السّلام !
كشف اين نز عقل كارافزا شود * بندگى كن تا تو را پيدا شود
بند معقولات آمد فلسفى * شهسوار عقل عقل آمد صفى
عقل عقلت مغز و عقل تست پوست * معده [ ىِ ] حيوان هميشه پوست جوست
مغز جو از پوست دارد صد ملال * مغز نغزان را حلال آمد حلال
چونكه قشر عقل صد برهان دهد * عقل كل كى گام بىايقان نهد ؟
عقل دفترها كند يكسر سياه * عقل عقل آفاق دارد پر ز ماه
از سياهى و سفيدى فارغست * نور ماهش بر دل و جان بازغست
اين سياه و اين سفيدار قدر يافت * زان شب قدرست كاختروار تافت
قيمت هميان و كيسه از زرست * بىزر آن هميان و كيسه ابترست
همچنين كه قدر تن از جان بود * قدر جان از پرتو جانان بود
گر بدى جان زنده بىپرتو كنون * هيچ گفتى كافران را ميّتون ؟
تمثيل
پيل اندر خانه [ ى ] تاريك بود * عرضه را آورده بودندش هنود
از براى ديدنش مردم بسى * اندر آن ظلمت هميشه هر كسى
ديدنش با چشم چون ممكن نبود * اندر آن تاريكىاش كف مىبسود
آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد * گفت : همچون ناودانست اين نهاد
آن يكى را دست بر گوشش رسيد * اين برو چون بادبيزن شد پديد
آن يكى را كف چو بر پايش بسود * گفت : شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكى بر پشت او بنهاد دست * گفت : خود اين پيل چون تختى بُدهست
همچنين هر يك به جزوى كه رسيد * فهم آن مىكرد هرجا مىشنيد
از نظر گه گفتشان مختلف * آن يكى دالش لقب داد ، آن الف
در كف هر يك اگر شمعى بدى * اختلاف از گفتشان بيرون شدى