كه ببينيدم كه دارم شاخها * گاو دوزخ را ببينيد از ملا
پس همين جا دست و پايت در گزند * بر ضمير تو گواهى مىدهند
چون موكّل مىشود بر تو ضمير * كه بگو تو اعتقادت وامگير
خاصه در هنگام خشم و گفتگو * مىكند ظاهر سِرت را موبهمو
چون موكّل مىشود ظلم و جفا * كه هويدا كن مرا اى دست و پا !
چون همىگيرد گواه سِر لگام * خاصه وقت جوش خشم و انتقام
پس همان كس كاين موكّل مىكند * تا لواى راز بر صحرا زند
بس موكّلهاى ديگر روز حشر * هم تواند آفريد از بهر نشر
اى به ده دست آمده در ظلم و كين ! * گوهرت پيداست ، حاجت نيست اين
نيست حاجت شهره گشتن در گزند * بر ضمير آتشينت واقفند
نفس تو هر دم برآرد صد شرار * كه ببينيدم ، منم ز اصحاب نار
جزو نارم ، سوى كلّ خود روم * من نه نورم كه سوى حضرت شوم
كافر و فاسق درين دور گزند * پرده [ ىِ ] خود را به خود بر مىدرند
فى انّ العالم كلّه حىّ ناطق مسبّح به حمد ربّه
عالم افسردهست نام او جماد * جامد افسرده بود اى اوستاد !
باش تا خورشيد حشر آيد عيان * تا ببينى جنبش جسم جهان
چون عصاى موسى اينجا مار شد * عقل را از ساكنان اخبار شد
پاره [ ىِ ] خاك تو را چون مرد ساخت * خاكها را جملگى بايد شناخت
مرده زينسواند و زان سو زندهاند * خامش اينجا ، آن طرف گويندهاند
چون از آنسوشان فرستد سوى ما * آن عصا گردد سوى ما اژدها
كوهها هم لحن داودى كند * جوهر آهن به كف مومى بود
باد حمّال سليمانى شود * بحر با موسى سخندانى شود
خاك قارون را چو مارى دركشد * استن حنّانه آيد در رشد