سير چشمان را گدا پنداشتن * از حسدشان خفيه دشمن داشتن
گر پذيرد خير ، گوئى او گداست * ورنه گوئى مكر زرقست و دغاست
گرد درآميزد ، تو گوئى طامع است * ورنه گوئى در تكبّر مولع است
گر تحمّل كرد ، گوئى عاجزست * ور غيور آمد ، تو گوئى گربزست
يا منافقوار عذر آرى كه من * ماندهام در نفقه [ ىِ ] فرزند و زن
اى فلان ! ما را به همّت ياد دار * تا شويم از اوليا پايان كار
اين سخن هم نى ز درد و سوز گفت * خوابناك او هرزه گفت و باز خفت
هيچ چاره نيست از قوت عيال * از بن دندان كنم كسب حلال
چه حلالى ؟ گشته [ اى ] ز اهل ضلال * غير خون تو نمىبينم حلال
از خدا چارهستش و از لوت نى ! * چاره شَست از دين و از طاغوت نى !
فى تعبير من يؤثر الباطل على الحق
اى كه صبرت نيست از دنياى دون ! * صبر چون دارى ز نعم الماهدون ؟
اى كه صبرت نيست از ناز و نعيم ! * صبر چون دارى ز اللَّه كريم ؟
اى كه صبرت نيست از پاك و پليد ! * صبر چون دارى از آن كت آفريد ؟
اى كه صبرت نيست از فرزند و زن ! * صبر چون دارى ز حىّ ذو المنن ؟
كو خليلى كو برون آمد ز غار ؟ * گفت : هذا ربّ ، هان كو كردگار ؟
من نخواهم در دو عالم بنگريست * تا ندانم كاين دو مجلس آنِ كيست
بىتماشاى صفتهاى خدا * گر خورم نان ، در گلو گيرد مرا
چون گوارد لقمه بىديدار او ؟ * بىتماشاى گل و گلزار او ؟
جز به امّيد خدا زين آبخور * كه خورد يك لقمه غير گاو و خر ؟
فى شهادة الجوارح على صاحبها
ظلم مستورست در اسرار جان * مىنهد ظالم به پيش مردمان