تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
آنچه پنجه سال بافيدى به هوش * زان نسيج خود بغلتاقى بپوش
از نوايت گوش ياران بود خوش * دست بيرون آر و گوش خود بكش
سر بُدى پيوسته ، خود را دُم مكن * پا و دست و ريش و سبلت گم مكن
بازى آن تست بر روى بساط * خويش را در طبع آر و در نشاط

فى التّبصير بعيوب النّفس و الاتّعاظ بالغير

اى خنك جانى كه عيب خويش ديد * هر كه عيبى گفت او بر خود خريد
گر همان عيبت نبود ، ايمن مباش * بو كه آن عيب از تو گردد نيز فاش
لا تَخافوا از خدا نشنيده [ اى ] * پس چه خود را ايمن و خوش‌ديده [ اى ] ؟
سالها ابليس نيكونام زيست * گشت رسوا ، بين كه او را نام چيست ؟
در جهان معروف بد علياى او * گشت معروفى به عكس ، اى واى او !
تا نه‌اى ايمن ، تو معروفى مجو * رو بشو از خوف و پس از امن گو
تا نرويد ريش تو اى خوب‌رو ! * بر دگر ساده زنخ طعنه مگو
اين نگر كه مبتلا شد جان او * در چهى افتاد تا شد پند تو
تو نيفتادى كه باشى پند او * زهر او نوشيد ، تو خور قند او
پس كرمهاى الهى بين كه ما * آمديم آخر زمان در انتها
آخرين قرنها پيش از قرون * در حديثست آخرون السّابقون
تا هلاك قوم نوح و قوم هود * نادى رحمت به جان ما نمود
كُشت ايشان را كه مىترسيم ازو * ور خود آن بر عكس كردى ، واىِ تو
هر چه زيشان گفت از عيب و گناه * وز دل چون سنگ و از جان سياه
وز سبك‌دارىّ فرمانهاى او * وز فراغت از غم فرداى او
وز هوس وز عشق اين دنياى دون * چون زنان مر نفس را بودن زبون
وان نفور از نكته‌هاى ناصحان * وان رميدن از لقاى صالحان
با دل و با اهل دل بيگانگى * با شهان تزوير و روبه‌شانگى