تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
حاجت آوردش ز غفلت سوى من * آن كشيدش موكشان در كوى من
گر برآرم حاجتش او وارود * هم دران بازيچه مستغرق شود
گرچه مىنالد به جان يا مستجار ! * دل شكسته ، سينه خسته ، گو بزار
خوش همىآيد مرا آواز او * وان خدايا گفتن و آن راز او
وانكه اندر لابه و در ماجرا * مىفريباند به هر نوعى مرا
طوطيان و بلبلان را از پسند * از خوش‌آوازى قفص در مىكنند
زاغ را و جغد را اندر قفص * كى كنند ؟ اين خود نيامد در قصص
پيش شاهد باز چون آيد دو تن * آن يكى كمپير و ديگر خوش‌ذقن
هر دو نان خواهند ، او زوتر فطير * آرد و كمپير را گويد بگير
وان دگر را كه خوشستش قد و خد * كى دهد نان ؟ بلكه تأخير افكند
گويدش : بنشين زمانى بىگزند * كه به خانه نان تازه مىپزند
چون رسد آن نان گرمش بعد كد * گويدش : بنشين كه حلوا مىرسد
هم برين فن دارْدارش مىكند * وز ره پنهان شكارش مىكند
كه مرا كاريست با تو يك زمان * منتظر مىباش اى خوب جهان !
بىمرادى مؤمنان از نيك و بد * تو يقين مىدان كه بهر اين بود

فى انّ الواعظ ينبغى ان يتّعظ بما يعظ به

اى دلى كه جمله را كردى تو گرم * گرم كن خود را و از خود دار شرم
اى زبان كه جمله را ناصح بُدى * نوبت تو گشت ، از چه تن زدى ؟
اى خرد ! كو پند شكّرخاى تو ؟ * دور تست اين دم ، چه شد هيهاى تو ؟
اى ز دلها برده صد تشويش را * نوبت تو شد ، بجنبان ريش را
وقت پند ديگرانى هاىهاى * در غم خود چون زنانى واى واى
چون به دردِ ديگران درمان بدى * دَوْر درمان تو آمد ، تن زدى ؟
بانگ بر لشكر زدن بُد ساز تو * بانگ برزن ، چه گرفت آواز تو ؟