هان بگو لا حولها اندر بيان * از زبان تنها نه ، بلك از عين جان
فى ذمّ الغفلة و التّقليد
حق همىگويد كه اى مغرور كو ! * نى ز نامم پاره گشته كوه طور ؟
كه لو انزلنا كتابا للجبل * لانصَدَع ثمّ انقطع ثمّ ارتحل
از من ار كوه احد واقف بدى * پاره گشتى و دلش پُرخون شدى
از پدر و ز مادر اين بشنيده [ اى ] * لاجرم غافل درين پيچيده [ اى ]
گر تو بىتقليد ازين واقف شدى * بىنشان از لطف چون هاتف شوى
فى المناجاة
يا غياثَ المستغيثين ! اهدِنا * لا افتخارَ بالعلومِ و الغنا
لا تُزِغْ قلبا هَدَيْت بالكَرَم * و اصرِفِ السّوءَ الّذى خطّ القلم
بگذران از جان ما سوء قضا * وامبُر ما را ز اخوانِ صفا
تلختر از فرقت تو هيچ نيست * بىپناهت غير پيچاپيچ نيست
رخت ما هم رخت ما را راه زن * جسم ما مرجان ما را جامهكن
دست ما چون پاى ما را مىخورد * بىامان تو كسى جان چون برد ؟
چون تو ندْهى راه ، جان خود برده گير * جان كه بىتو زنده باشد ، مرده گير
گر تو طعنه مىزنى بر بندگان * مر تو را آن مىرسد اى كامران !
ور تو ماه و مهر را گوئى جفا * ور تو قدّ سرو را گوئى دو تا
ور تو چرخ و عرش را خوانى حقير * ور تو كان و بحر را گوئى فقير
آن به نسبت با كمال تو رواست * ملك اكمال بقاها مر تو راست
كه تو پاكى از خطر وز نيستى * نيستان را موجد و مفنيستى
آنكه رويانيد داند سوختن * زانكه چون بدريد ، داند دوختن
مىبسوزد هر خزان مر باغ را * باز روياند گل صبّاغ را