تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
پس به گورستان غريو افتاده آه * تا قيامت زين غلط وا حسرتاه
اى خنك آن را كه پيش از مرگ مرد ! * يعنى او از اصل اين رز بوى برد

فى انّ الغفلة ركن من أركان الدّنيا و انّها تعمى البصيرة

پس ستون اين جهان خود غفلت است * چيست دولت كاين دوادو بالتست
اولش دَوْدَوْ ، به آخر لت بخور * جز درين ويرانه نبود مرگ خر
تو بجد كارى كه بگرفتى به دست * عيبش اين دم بر تو پوشيده شده‌ست
زان همىتانى به دادن تن به كار * كه بپوشيد از تو عيبش كردگار
همچنين هر فكر كه گرمى دران * عيب آن فكرت شده‌ست از تو نهان
بر تو گر پيدا شدى زو عيب و شين * زو رميدى جانت بعد المشرقين
پس بپوشيد اوّل آن بر جان ما * تا كنيم آن كار بر وفق قضا
چون قضا آورد حكم خود پديد * چشم واشد تا پشيمانى رسيد
اين پشيمانى قضاى ديگرست * اين پشيمانى بهل حق را پرست
ور كنى عادت ، پشيمانى خورى * زين پشيمانى پشيمان‌تر شوى
نيم عمرت در پريشانى رود * نيم ديگر در پشيمانى رود
ترك اين فكر و پشيمانى بگو * حال و يار و كار نيكوتر بجو
ور ندارى كار نيكوتر به دست * پس پشيمانيت بر فوت چه است ؟
گر همىدانى ره نيكو پرست * ور ندانى ، چون بدانى كاين بدست ؟
بد ندانى تا ندانى نيك را * ضد را از ضد توان ديد اى فتا !
چون ز ترك فكر اين عاجر شدى * از گناه آنگاه هم عاجز بدى
چون بدى عاجز پشيمانى ز چيست ؟ * عاجزى را بازجو كز جذب كيست ؟
عاجزى ، بىقادرى ، اندر جهان * كس نديده‌ست و نباشد اين بدان
همچنين هر آرزو كه مىبرى * تو زعيب آن حجابى اندرى
ور نمودى علّت آن آرزو * خود رميدى جان تو زان جست‌وجو