تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
نى قلاووزست ، نه ره داند او * يوسفا ! كم رو پىِ آن گرگ‌خو
حَزْم اين باشد كه نفريبد تو را * چرب و نوش دامهاى اين سرا
كه نه چربش دارد و نى نوش او * سحر خواند ، مىدمد در گوش او
كه بيا ميهمان ما اى روشنى ! * خانه آنِ تست و تو آن منى
حزم آن باشد كه گوئى تخمه‌ام * يا سقيم و خسته اين زحمه‌ام
يا سرم در دست ، درد سر ببر * يا مرا خوانده‌ست آن خالو پسر
زانكه يك نوشت دهد با نيشها * كه بكارد در تو نوشش ريشها
يار تو خرجين تست و كيسه‌ات * گر تو رامينى ، مجو جز ويسه‌ات
ويسه و معشوق تو هم ذات تست * وين برونيها همه آفات تست
حزم آن باشد كه چون دعوت كنند * تو نگوئى مست و خواهان منند
دعوت ايشان صفير مرغ دان * كه كند صيّاد در مكمن نهان
مرغ مرده پيش بنهاده كه اين * مىكند بس بانگ و آواز حنين
مرغ پندارد كه جنس اوست او * جمع آيد بر دردشان پوست او
جز مگر مرغى كه حزمش داد حق * تا نگردد گيج آن دانه و ملق

فى النّهى عن متابعة العقل المغلوب للهوى

عقل تو مغلوب دستور و هواست * در وجودت رهزن راه خداست
ناصحى ربّانيى پندت دهد * آن سخن را او به فن طرحى نهد
كاين نه برجايست ، هين از جا مشو * نيست چندان ، با خود آ ، شيدا مشو
واىِ آن شه كه وزيرش اين بود * جاى هر دو دوزخ پركين بود
عقل جزوى را وزير خود مگير * عقل كل را ساز ، اى سلطان ! وزير
مر هوا را تو وزير خود مساز * كه برآيد جان پاكت از نماز
كاين هوا پرحرص و حالى بين بود * عقل را انديشه يوم الدّين بود
عقل كل را گفت ما زاغَ البَصَر * عقل جزوى مىكند هر سو نظر