لاغ اين چرخ نديمى كَرد و مُرد * آبروى صد هزاران چون تو برد
مىدرد ، مىدوزد اين درزىّ عام * جامهء صدسالگانِ طفل خام
اطلس عمرت به مقراض شهور * بُرد پاره پاره خيّاط غرور
تو تمنّى مىبرى كاختر مدام * لاغ كردى ، سعد بودى بر دوام
سخت مىتولى ز تَرْبيعات او * وز دلال و كينَه و آفات او
سخت مىرنجى ز خاموشىّ او * وز نحوس و قبض و كين كوشى او
كه چرا زُهرهء طرب در رقص نيست ؟ * بر سعود و رقص سعدِ او مايست
اخترت گويد كه گر افزون كنم * لاغ را پس كلّيت مغبون كنم
تو مبين قَلّابى اين اختران * عشق خود بر قلب زن بين اى مه ! آن
رحمتى دان امتحان تلخ را * نقمتى دان ملك مرو و بلخ را
گر نبودى نفس و شيطان و هوا * ور نبودى زخم و چاليش و دغا
پس به چه نام و لقب خواندى مَلِك * بندگان خويش را اى منتهك !
چون بگفتى اى صبور و اى حليم ؟ * چون بگفتى اى شجاع و اى حكيم ؟
صابرين و صادقين و مشفقين * چون بدى بىرهزنِ ديو لعين
رستم و حمزه و مخنث كى بدى * علم و حكمت باطل و مبدَل شدى
علم و حكمت بهر راه و بىرهيست * چون همه ره باشد آن حكمت تهىست
بهر اين دكّان طبعِ شوره آب * هر دو عالم را روا دارى خراب ؟
جور دَوران و هران رنجى كه هست * سهلتر از بُعد حق و غفلتست
زانكه اينها بگذرد ، آن نگذرد * دولت آن دارد كه جان آگه بود
حكاية
آن يكى زن شوى خود را گفت : هى * اى مروّت را به يك ره كرده طى !
هيچ تيمارم نمىدارى چرا ؟ * تا به كى باشم درين خوارى چرا ؟
گفت شو : من نفقه چاره مىكنم * گرچه عورم ، دست و پائى مىزنم