آستين پيرهن بنمود زن * بس درشت و پُروسخ بد پيرهن
گفت : از سختى تنم را مىخورد * كس كسى را كسوه زينسان آورد ؟
گفت : اى زن ! يك سؤالت مىكنم * مرد درويشم ، همين آمد فنم
اين درشتست و غليظ و ناپسند * ليك بنديش اى زن انديشهمند !
اين درشت و زشتتر يا خود طلاق ؟ * اين تو را مكروهتر يا خود فراق ؟
همچنان اى خواجهء تشنيع زن ! * از بلا و رنج و از فقر و محن
لاشك اين ترك هوا تلخى دِه است * ليك از تلخىِّ بُعدِ حق به است
گر جهاد و صوم سختست و خَشن * ليك اين بهتر ز بُعد ممتحن
رنج كى ماند دمى كه ذو المنن * گويدت : چونى تو ؟ اى رنجور من !
ور نگويد ، كت نه آن فهم و فنست * ليك آن ذوق تو پرسش كردنست
آن مليحان كه طبيبان دلند * سوى رنجوران به پرسش مايلند
ور حذر از ننگ و از نامى كنند * چارهاى سازند و پيغامى كنند
ورنه در دلشان بود آن مفتكر * نيست معشوقى ز عاشق بىخبر
اى تو جوياى نوادِرْداستان ! * هم فسانهء عشقبازان را بخوان
ديدهاى عمرى تو داد و داورى * وانگه از ناديدگان ناشىترى
هر كه شاگرديش كرد استاد شد * تو سپستر رفتهاى اى گول لد
خود نبود از والدَينت اعتبار * هم نبودت عبرت از ليل و نهار
تو بران رنگى كه اول زادهاى * يك قدم زان پيشتر ننهادهاى
همچنان دوغ ترش در معدنى * خود نگردى زو مُخَلَّص روغنى
چون حشيشى پا به گلْ بربستهاى * گرچه از باد هوس سرگشتهاى
همچو قوم موسى اندر حَرّ تيه * ماندهاى بر جاى چل سال اى سفيه !
مىروى هر روز تا شب هروله * خويش مىبينى در اوّل مرحله
نگذرى زين بُعدِ سيصدساله تو * تا كه دارى عشق آن گوساله تو
بارى اكنون تو ز هر جُزْوَتْ بپرس * صد زبان دارند اين اجزاى خُرْس