تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧

حكاية

شيخ مىشد با مريدى بىدرنگ * سوى شهرى ، نان در آنجا بود تنگ
ترس جوع و قحط در فكر مريد * هر دمى مىگشت از غفلت پديد
شيخ آگه بود و واقف از ضمير * گفت او را چند باشى در زحير ؟
از براى غصّهء نان سوختى * ديده [ ى ] صبر و توكّل دوختى
تو نه‌اى زان نازنينان عزيز * كه تو را دارند بىجَوْز و مويز
جوع رِزقِ جانِ خاصان خداست * كى زبونِ همچو تو گيجِ گداست ؟
باش فارغ ، تو از آنها نيستى * كه درين مطبخ تو بىنان بيستى
كاسه بر كاسه‌ست و نان بر نان مدام * از براى اين شكم خواران عام
چون بميرد ، مىرود نان پيش پيش * كه ز بيم بينوائى كُشته خويش
تو برفتى ، ماند نان ، برخيز ، گير * اى بكُشته خويش را اندر زحير !
هين توكّل كن ، ملرزان پا و دست * رزق تو بر تو ز تو عاشق‌ترست
گر ترا صبرى بدى ، رزق آمدى * خويش را چون عاشقان بر تو زدى
اين تب و لرزه ز خوف جوع چيست ؟ * در تَوَكل و صبر نتوانى تو زيست
تا كنونت فضل بىروزى نداشت * گرچه گه‌گه بر تنت جوعى گماشت
گر نباشد جوع ، صد رنج دگر * از پى هيضه برآرد از تو سر
رنج جوع اولى بود خود زان علَل * هم به لطف و هم به خِفّت ، هم عَمَل
رنج جوع از رنجها پاكيزه‌تر * خاصه در جوعست صد نفع و هنر
سالها خوردى و كم نامد ز خور * ترك مستقبل كن و ماضى نگر
لوت و پوت خورده را هم ياد آر * منگر اندر غابر و كم باش زار

فى النّهى عن الاغترار بحطام الدّنيا و الحثّ على الصّبر على البلاء

اى فرورفته به قير جهل و شك ! * چند جوئى لاغ و دستان فلك ؟ !
تا به كى نوشى تو عشوهء اين جهان ؟ * كه نه عقلَت ماند بر قانون ، نه جان