يناسب ممّا سبق
ميل شهوت كَرْ كند دل را و كور * تا نمايد خَرْ ، چو يوسف ، نار ، نور
اى بسا سرمست نار و نارجو * خويشتن را نورِ مطلق داند او
جز مگر بنده [ ىْ ] خدا تا جذب حق * با رهش آرد ، بگرداند ورق
تا بداند آن خيال ناريه * در طريقت نيست الّا عاريه
زشتها را خوب بنمايد شره * نيست از شهوت بتر ز آفاتِ ره
صد هزاران نام نيكو كرد ننگ * صد هزاران زيركان را كرد دنگ
بر تو سرگين را فسونش شهد كرد * شهد را خود چون كند وقت نبرد ؟
شهوت از خوردن بود ، كم كن ز خور * يا نكاحى كن ، گريزان شو ز شر
چون بخوردى مىكشد سوى حَرَم * دخل را خرجى را ببايد لاجَرَم
پس نكاح آمد چو لا حول و لا * تا كه ديوت نفكند اندر بلا
چون حريص خوردنى ، زن خواه زود * ورنه آمد گربه و دُنبَه ربود
بار سنگين بر خرى كه مىجهد * زود برنه ، پيش از آن كو بر نهد
فعل آتش را نمىدانى تو برد * گِردِ آتش با چنين دانش مگرد
فى فوائد الجوع
جوع خود سلطان داروهاست ، هين ! * جوع را در جان نه و خوارش مبين
جمله ناخوش از مجاعت خوش شدهست * جمله خوشهها بىمجاعتها ردست
آن يكى مىخورد نان فخفره * گفت سايل : چون بدينستت شره ؟
گفت جوع از صبر چو دوتا شود * نان جَوْ در پيش من حلوا شود
پس توانم كه هَمه حلوا خورم * چون كنم صبرى ، صبورم لاجرم
جوع مر خاصان حق را دادهاند * تا شوند از جوع شير و زورمند
جوع ، هر جِلْف گدا را كى دهند ؟ * چون علف كم نيست ، پيش او نهند
كه بخور كه هم بدين ارزانيى * تو نيى مرغاب ، مرغ نانيى