تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
پس زد انگشتك به رقص اندر فتاد * كه بده زوتر ، رسيدم در مراد
چون بديد آن چشمهاى پرخمار * كه كند عقل و خرد را بىقرار
وان صفاى عارض آن دلبران * كه بسوزد چون سپند اين دل بر آن
رُو و خال و ابْرو و لب چون عقيق * گوييا حق تافت از پرده [ ىْ ] رقيق
ديد چون آن غنج ، برجَست او سبك * چون تجلّى حق از پردهء تنك
فى معنى هذا البيت : گر راه رُوى راه برت بگشايند ور نيست شوى به هستىات بگرايند
گر زليخا بست درها هر طرف * يافت يوسف هم ز حبسش منصرف
ور ندارى پا ، بجنبان خويش را * تا ببينى هر كم و هر بيش را
باز شد قفل و درو ره شد پديد * چون توكّل كرد يوسف ، برجهيد
گرچه رخنه نيست عالم را پديد * خيره يوسف‌وار مىبايد دويد
تا گشايد قفل و در پيدا شود * سوى بىجائى شما را جا شود
آمدى اندر جهان اى ممتحن ! * هيچ مىبينى طريق آمدن ؟
تو ز جائى آمدى وز موطنى * آمدن را راه دانى هيچ ؟ نى
گر ندانى ، تا نگوئى راه نيست * زين ره بيراهه ما را رَفتنيست
مىروى در خواب شادان چپ و راست * هيچ دانى راه اين مَيْدان كجاست ؟
تو ببند اين چشم و خود تسليم كن * خويش را بينى دران چشم كهن
چشم چون بندى كه صد چشم خمار * بند چشم تست هر سو از غرار ؟
چارچشمى تو ز عشق مشترى * بر اميد مهترى و سرورى
ور بخسبى ، مشترى بينى به خواب * جُغد بَدْ كى خواب بيند جز خراب ؟
مشترى خواهى به هر دم پيچ پيچ * تو چه دارى كه فروشى ؟ هيچ هيچ
گر تو را نانى بُدى تا چاشتى * از خريداران فراغت داشتى