آنكه نَوْ ديد او خريدار تو نيست * صيدِ حقّست او ، گرفتار تو نيست
هر كجا باشند جوقى مُرغِ كور * بر تو جمع آيند اى سيلابِ شور !
تا فزايد كورى از شورابها * زانكه آب شور افزايد عمى
اهل دنيا زين سبب اعمى دلند * شارب شورابهء آبوگِلند
شور مىده ، كُور مىخَر در جهان * چون ندارى آب حيوان در نهان
سبب قتل الدّيك
چند گوئى همچو زاغ پُرنحوس * اى خليل ! از بهر چه كُشتى خروس ؟
حكمت كشتن بگو تا چيست آن * تا مسبِّح گردم آن را من بجان
شهوتى است او و بس شهوتپرست * زان شراب زهرناك ژاژ مست
گرنه بهر نسل بودى اى وصى ! * آدم از ننگش بكردى خود خصى
گفت ابليس لعين دادار را * زفت دامى خواهم اين اشكار را
زرّ و سيم و گَلّه و اسبش نمود * كه بدين تانى خلايق را رُبود
گفت شاباش و ترش آويخت لنج * شد ترنجيده ترش همچون ترنج
پس جواهرها ز معدنهاى خوش * كرد آن پس مانده را حق پيشكش
گير اين دام دگر را اى لعين ! * گفت : زين افزون ده اى نِعمَ المُعين !
چرب و شيرين و شرابات ثمين * دادش و بس جامهء ابريشمين
گفت : يا رب ! بيش ازين خواهم مدد * تا ببندمشان به حبل من مسد
تا كه مستانت كه نَرّ و پُردِلَنْد * مردوار آن بندها را بگسلند
تا بدين دام و رسنهاى هوا * مرد تو گردد ز نامردان جدا
دام ديگر خواهم اى سلطان تخت ! * دام مردانداز حيلتساز سخت
خمر و بنگ آورد و پيش او نهاد * نيمخنده زد ، بدان شد نيم شاد
سوى اضلال ازل پيغام كرد * كه برآر از قعرِ بَحرِ فتنه گَرْد
چونكه خوبىّ زنان با او نمود * تا كه عقل و صبر مردان مىربود