فى تبديل الأعيان و الصّفات
هر كه سازد زين جهان آب حيات * زودترش از ديگران آيد ممات
ديدهء دل كو به گردون بنگريست * ديد كآنجا هر دمى ميناگريست
قلبِ اعيانست و اكسيرِ مُحيط * ايتلاف خرقهء تن بىمَخيط
تو از آن روزى كه در هست آمدى * آتشى يا باد يا خاكى بُدى
گر دران حالت تو را بودى بها * كى رسيدى مر تو را اين ارتقا ؟
از مبدِّل هستى اوّل نماند * هستى ديگر به جاى آن نشاند
همچنين تا صد هزاران هستها * بعد يكديگر دويم از ابتدا
آن مبدِّل بين ، وسايط را بمان * كز وسايط دور گردى ز اصل آن
واسطهء هر جان فزون شد ، وصل جَست * واسطه كم ذوق وصل افزونترست
از سبب دانى شود كم حيرتت * حيرتى كان ره دهد در حضرتت
آن بقاها از فناها يافتى * از فنا پس رُو چرا برتافتى ؟
چون دوم از اوّلينَتْ بهترست * پس فنا جو و مبدِّل را پرست
صد هزاران حشر ديدى اى عنود ! * تاكنون هر لحظه از بَدوِ وجود
از جمادى بىخبر سوى نما * وز نُما سوى حيات و ابتلا
باز سوى عقل و تمييزات خوش * باز سوى خارج اين پنج و شش
تا لب بحر اين نشان پاىهاست * پس نشان پا درونِ بحر لاست
زانكه منزلهاى خشكى ز احتياط * هست دهها و وطنها و رباط
هست صد چندان ميان منزلين * آن طرف كه از نما تا روح عين
در فناها اين بقاها ديدهاى * بر بقاى جسم چون چسبيده [ اى ] ؟
هين بده ، اى زاغ ! اين جان ، باز باش * پيش تبديل خدا جان باز باش
تازه مىگير و كهن را مىسپار * چون هر امسالت فزونست از سه پار
گر نباشى نخلوار ايثار كُن * كهنه بر كهنه نه و انبار كُن
كهنه و گنديده و پوسيده را * تحفه مىبر ، بهر هر ناديده را