ديدمش سوى چپ او آذرى * سوى دست راستش خوش كوثرى
سوى چَپّش بس جهانسوز آتشى * سوى دست راستش جوى خوشى
اندر آن آتش گروهى بسته دست * وندر آن كوثر گروهى شاد و مست
ليك لعبى بازگونه بود سخت * پيش پاى هر شقى و نيكبخت
هر كه در آتش همىرفت و شرر * از ميان آب بر مىكرد سر
هر كه سوى راست شد و آب زلال * سر ز آتش برزد از سوى شمال
كم كسى بر سرّ اين مضمر زدى * لاجرم كم كس در آن آذر شدى
جز كسى كو بر سرش اقبال ريخت * او رها كرد آب و در آتش گريخت
جوق جوق و صفصف از حرص و شتاب * محترِز ز آتش ، گريزان سوى آب
لاجرم ز آتش بر آوردند سر * اعتبار الاعتبار اى بىخبر !
بانگ مىزد آتش اى گيجان غول * من نيم آتش ، منم چشمهء قبول
چشمبندى كردهاند اى بىنظر ! * در منْ آ و هيچ مَنْديش از شرر
اى خليل ! اينجا شرار و دود نيست * جز كه سحر و خدعهء نمرود نيست
چون خليل حق اگر فرزانهاى * آتش آب تست و تو پروانهاى
جان پروانه همىدارد ندى * كاى دريغا صد هزارم پَر بُدى
تا همىسوزيد آتش بىامان * كورى چشم و دل نامحرمان
بر من آرد رحم جاهل از خرى * من برو رحم آرم از بينشْورى
خاصه اين آتش كه جان آبهاست * كار پروانه به عكس كار ماست
او نبيند نور و در نارى رود * دل ببيند نار و در نورى شود
بس نكو گفت آن رسول خوشجواز * ذرّه [ اى ] عقلت به از صوم و نماز
زانكه عقلت جوهرست آن دو عرض * اين دو در تكليف آن شد مفترض
تا جلا باشد مران آيينه را * كِه صفا آيد ز طاعت سينه را
ليك گر آيينه از تن فاسدست * صيقل او را دير باز آرد به دست
وانكه زين آيينه او خوش مغرس است * اندكى صيقلگرى او را بس است