تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
اين تفاوت عقلها را نيك دان * در مراتب از زمين تا آسمان
هست عقلى همچو قرص آفتاب * هست عقلى كمتر از زهره به تاب
هست عقلى چون چراغ سركشى * هست عقلى چون ستارهء آتشى
عقلهاى خلق عكس عقل او * عقل او مُشكست و عقل خلق بو
عقل كل و نفس كل مرد خداست * عرش و كرسى را مدان كز وى جداست
مظهر حق است ذات پاك او * زو بجو حق را و از ديگر مجو
عقل جزوى عقل را بدنام كرد * كام دنيى مرد را بىكام كرد
آن ز صيدى حُسن صيّادى بديد * وين ز صيّادى غم صيدى كشيد
آن ز خدمت ناز مخدومى بيافت * وين ز مخدومى ز راه عز بتافت
آن ز فرعونى اسير آب شد * وز اسيرى سبط صد سُهراب شد
لعب معكوس است و فرزين بند سخت * حيله كَمْ كن ، كار اقبالست و بَخت
بر خيال و حيله كم تن تار را * كه غنى ره كى دهد مكّار را ؟
مكر كن در راهِ نيكوخِدْمتى * تا نبوّت يا بى اندر امّتى
مكر كن تا وارهى از مكر خود * مكر كن تا فرد گردى از حَسَد
مكر كن تا كمترين بنده شوى * در كمى افتى ، خداونده شوى
روبهى و خدمت اى گرگ كهن * هيچ بر قصد خداوندى مكن
ليك چون پروانه بَر آتش بتاز * كيسه‌اى زان برمدوز و پاك باز
زور را بگذار و زارى را بگير * رحم سوى زارى آيد ، اى فقير !
من غلام آنكه نفروشد وُجود * جز بدان سلطانِ با افضال وجود
چون بگريد آسمان گريان شود * چون بنالد چرخ يا رب‌خوان شود
من غلام آن مِس همّت‌پرست * كه به غير كيميا نارد شكست
دست اشكسته برآور در دُعا * سوى اشكسته بود فضل خدا
گر رهايى بايدت زين چاه تنگ * اى برادر ! رو بَر آذر بىدرنگ
مكر حق را بين و مكر خود بهل * اى ز مكرش مكر مكّاران خجل