كه نقاب حرف و دم در خود كشيد * تا شود بر آب و گل معنى پديد
گرچه از يك وجه منطق كاشفست * ليك از ده وجه پرده و كاسفست
بس بلا و رنج بايست و وقوف * تا رهد آن روح صافى از حروف
ليك بعضى زين صدا كرتر شدند * باز بعضى صافى و برتر شدند
فى انّ الميسور من السّعى لا يترك بالمعسُور منه
گرچه عاجز آمد اين عقل از بيان * عاجزانه جنبشى بايد دران
انّ شيئا كلّهُ لا يُدرَكُ * اعلَموا انْ كلّهُ لا يُترَكُ
گر نتانى خورد از طوفان سحاب * كى توان كردن به ترك خورد آب ؟
راز را گر مىنيارى در بيان * دركها را تازه كن از قشر آن
من بگويم وصف تو تا ره برند * پيش از آن كز فوت آن حسرت خورند
نور حقّى و به حق جذّاب جان * خلق در ظلمات وهمند و گمان
شرط تعظيمست تا اين نور خوش * گردد اين بىديدگان را سرمهكش
نور يابد مستعد تيزكوش * كه نباشد عاشق ظلمت چو موش
سُست چشمانى كه شب جولان كنند * كى طواف مشعله [ ىْ ] ايمان كنند ؟
نكتههاى مشكل باريك شد * بند طبعى كه ز دين تاريك شد
چار وصفست اين بشر را دل فشار * چارميخ عقل گشته اين چهار
فى تفسير « فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ »
تو خليل وقتى اى خورشيدهش ! * اين چهار اطيارِ رهزن را بكش
زانكه هر مرغى ازينها زاغوش * هست عقل عاقلان را ديدهكش
اى خليل اندر خلاص نيك و بد * سر ببرشان تا رهد پاها ز سد
كل توئى و جملگان اجزاى تو * برگشا كه هست پاشان پاى تو
از تو عالم روح زارى مىشود * پشت صد لشكر سوارى مىشود