تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
اين چه ناشكرىّ و چه بىباكى است ؟ * تو نمىدانى كه نقّاشش كى است ؟ !
چون شنيد اين حرف ، در وى بنگريست * بعد از آن در نوحه آمد ، مىگريست
نوحه و گريهء دراز و دردمند * هر كه آنجا بود در گريه‌اش فكند
وانكه مىپرسيد : پر كندن ز چيست ؟ * بىجوابى شد پشيمان ، مىگريست
كز فضولى من چرا پرسيدمش * او ز غم پُر بود ، شورانيدمش
مىچكيد از چشم او بر خاك آب * اندر آن هر قطره مُدرَج صد جواب
گريهء با صِدق ، بر جانها زند * تا كه چرخ و عرش را گريان كند
عقل و دلها بىگمانى عرشىاند * در حجاب از نور عرشى مىزيند
چون ز گريه فارغ آمد ، گفت : رو * زانكه رنگ و بوى را هستى گرَوْ
آن نمىبينى كه هر سو صد بلا * سوى من آيد پى اين بالها ؟
اى بسا صيّاد بىرحمت مدام * بهر اين پرها نهد هر سوى دام
چند تيرانداز بهر بالها * تير سوى من كشند اندر هوا
چون ندارم زور و ضبط خويشتن * زين قضا و زين بلا و زين فِتَن
آن به آيد كه شوم زشت و كَرِه * تا بوم ايمن درين كهسار و ته
اين سلاح عجب من شد اى فتا ! * عجب آرد معجبان را صد بلا
پس هنر آمد هلاكت خام را * كز پى دانه نبيند دام را
اختيار آن را نكو باشد كه او * مالك خود باشد اندر اتَّقوا
چون نباشد حفظ تقوى ، زينهار * دور كن آلت ، بينداز اختيار
جلوه‌گاه و اختيارم اين پرست * بركنم پر را كه در قصدِ سرست
نيست انْگارَدْ پَرِ خود را صبور * تا كه پرّش نفكند در شرّ و شور
پس زيانش نيست پر ، گو بر مكن * گر رسد تيرى به پيش آرد مجن
ليك بر من پرّ زيبا دشمنيست * چونكه از جلوه‌گرى صبريم نيست
همچو طفلم يا چو مست اندر فتن * نيست لايق تير اندر دست من
گر مرا عقلى بدى و منزجَر * تيغ اندر دست من بودى ظفر