تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
آن ز سر مىيابد آن داد اين ز دم * قوم ديگر پا و سر كردند گُم
چونكه گم شد جمله ، جمله يافتند * از كم آمد سوى كل بشتافتند

فى انّ العالم كلّه مظاهر للحقّ و آياته

بهر ديده روشنان يزدان فرد * شش جهت را مظهر آيات كرد
تا به هر حيوان و نامى كه نْگرند * از رياض حسن ربّانى چرند
بهر اين فرمود با اين اسپه او * حَيثُ وَلّيتُم فثمّ وَجهُه
در قدح گر از عطش آبى خوريد * در درون آب حق را ناظريد
آنكه عاشق نيست او در آب در * صورت خود بيند اى صاحب بصر !
صورت عاشق چو فانى شد درو * پس در آب اكنون كه را بيند ؟ بگو
حسن حق بينند اندر روى حور * همچو مه در آب از صنع غيور
غيرتش بر عاشقى و صادقيست * غيرتش بر ديو و بر استور نيست
ديو اگر عاشق شود هم گوى برد * جبرئيلى گشت و آن ديوى بمرد
اسلَمَ الشّيطانُ آنجا شد پديد * كه يزيدى شد ز فضلش بايزيد
حق ندارد خاصگان را در كمون * از مى ابرار جز در يَشْربون
عرضه مىدارند بر محجوب خام * حس نمىيابد از آن اوْجَزْ كلام
رو همىگرداند از ارشادشان * كه نمىبيند به ديده دادشان
گر ز گوشش تا به حلقش ره بدى * سِرِّ نصح اندر درونشان در شدى
چون همه نارست جانش نيست نور * كافكند در نار سوزان جز قشور ؟
نار دوزخ جز كه قشر افشار نيست * مغز را با هيچ نارى كار نيست
ور بود بر مغز نارى شعله‌زن * بهر پختن دان ، نه بهر سوختن
دان كه اين اسما و الفاظ حميد * از گل‌آبه [ ىْ ] آدمى آمد پديد
علّم الأسما بُد آدم را امام * ليك نى اندر لباس عين و لام
چون نهاد از آب و گل بر سر كلاه * گشت آن الفاظ جانى روسياه