مرد بالغ گشت و آن بچگى بمرد * روميى شد ، صبغت زنگى ببرد
پس محمّد صد قيامت بود نقد * زانكه حل شد در فناى حلّ و عقد
زاده [ ىِ ] ثانيست احمد در جهان * صد قيامت بود او اندر عيان
زو قيامت را همىپرسيدهاند * اى قيامت ! تا قيامت راه چند ؟
با زبان حال مىگفتى بسى * كه ز محشر حشر را پرسد كسى ؟
بهر اين گفت آن رسول خوشپيام * رمز موتوا قبلَ موتٍ يا كِرام !
همچنانكه مردهام من قبل موت * زان طرف آوردهام اين صيت و صوت
پس قيامت شو ، قيامت را ببين * ديدن هر چيز را شرطست اين
تا نگردى او ، ندانىاش تمام * خواه آن انوار باشد يا ظلام
عقل گردى ، عقل را دانى كمال * عشق گردى ، عشق را دانى ذُبال
گفتمى برهان اين دعوى مبين * گر بدى ادراك اندر خورد اين
در همه عالم اگر مرد و زنند * دمبهدم در نزع و اندر مردنند
آن سخنشان را وصيّتها شمر * كه پدر گويد دران دم با پسر
تا برويد غيرت و رحمت بدين * تا ببرد بيخ بغض و شك و كين
تو بدان نيّت نگر در اقربا * تا ز نزع او بسوزد دل تو را
كُلّ آت آت او را نقد دان * دوست را در نزع و اندر فقد دان
ور غرضها زين نظر گردد حجيب * آن غرضها را برون افكن ز جيب
سالها اين مرگ طبلك مىزند * گوش تو بيگاه جنبش مىكند
گويد اندر نزع از جان آه مرگ * اين زمان كردت ز خود آگاه مرگ ؟
اين گلوى مرگ از نعره گرفت * طبل او بشكافت از طبل شگفت
در دقايق خويش را دربافتى * رمز مردن اين زمان دريافتى
فى انّ الحياة الأبديّة موقوفة على الموت
شرط روز بعث اوّل مردنست * زان كه بعث از مرده زنده كردنست