تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
شد برهنه وقت بازى طفل خرد * دزد از ناگه قبا و كفش برد
آن‌چنان گرم او به بازى درفتاد * كان كلاه و پيرهن رفتش ز ياد
شب شد و بازىّ او شد بىمدد * رو ندارد كو سوى خانه رود
نىشنيدى انَّما الدُّنيا لَعِب ؟ * باد دادى رخت و گشتى مرتعب
پيش از آنكه شب شود ، جامه بجو * روز را ضايع مكن در گفتگو
چون به آخر فرد خواهى ماندن * خو نبايد كرد با هر مرد و زن
رو چو خواهى كرد آخر در لحد * آن به آيد كه كنى خو با احد
چون ز نخ را بست خواهند اى سنى ! * آن بود به كه زنخ كمتر زنى
نيم‌عمر از آرزوى دل‌ستان * نيم‌عمر از غصّه‌هاى دشمنان
جبّه را برد آن ، كله را اين ببرد * غرق بازى گشته ما چون طفل خرد
نك شبانگاه اجل نزديك شد * خَلّ هذا اللّعبَ بَسَّك لا تعُد
هين سوار توبه شو ، در دزد رس * جامه را از دزد بستان بازپس
مركب توبه عجايب مركبست * بر فلك تازد به يك پويه ز پست
ليك مركب را نگه مىدار از آن * كو بدُزديت آن قبايت را نهان
تا ندزدد مركبت را نيز هم * پاس دار اين مركبت را دم‌به‌دم

فى بيان قوله - عليه السّلام - : « موتوا قبل أن تموتوا »

جان بسى كندى و اندر پرده‌اى * زانكه مردن اصل بد ، ناورده‌اى
تا نميرى نيست جان كندن تمام * بىكمال نردبان نائى به بام
چون ز صد پايه دو پايه كم بود * بام را كوشنده نامحرم بود
چون نمردى ، هست جان كندن دراز * مات شو در صبح ، اى شمع طراز !
تا نگشتند اختران ما نهان * دان كه پنهانست خورشيد جهان
بىحجابت بايد آن اى ذو لباب ! * مرگ را بگزين و بردار آن حجاب
نى چنان مرگى كه در گورى روى * مرگ تبديلى كه در نورى روى